صفاى محمّد ، عليه السّلام .
443 و گفت : معنى دل سه است : يكى فانيست و دوم نعمتست و سيم باقى است . آنكه فانيست مأوى گاه درويشى است ، و آنكه نعمتست مأواى توانگريست ، و آنكه باقيست مأواى خداست .
444 و گفت : مرا نه دنيا و نه آخرتى مأوى ، اين هر دو مرا خداست ؛ و گفت :
بس خوش بود و لكن بيمار كه از آسمان و زمين گرد آيند تا او را شفا دهند بهتر نشود .
445 و گفت : كار كننده بسيارست و لكن برنده نيست ، و برنده بسيارست سپارنده نيست ، و آن يكى بود كه كند و برد و سپارد .
446 و گفت : عشق بهرهايست از آن دريا كه خلق را در ان گذر نيست ، آتشى است كه جان را درو گذر نيست ، آورد برديست كه بنده را خبر نيست در ان ، و آنچه بدين درياها نهند باز نشود مگر دو چيز : يكى اندوه و يكى نياز .
447 و گفت : برخندند قرّايان و گويند كه « خداى را به دليل شايد دانستن » بل كه خداى را به خدا شايد دانست ، به مخلوق چون دانى ؟
448 و گفت : هر كه عاشق شد خداى را يافت ، و هر كه خداى را يافت خود را فراموش كرد .
449 و گفت : هر كه آنجا نشيند كه خلق ننشيند با خدا نشسته بود ، و هر كه با خدا نشيند عارفست .
450 و گفت : هرچه در لوح محفوظست نصيب لوح و خلقست ، نصيب جوانمردان نه آنست كه به لوح در است ، و خداى ، تعالى ، همه در لوح بگفت ، با جوانمردان چيزى گويند كه در لوح نبود و كوهى آن نشايد بردن ( ؟ )
احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 90
مساهمون: مجتبى مينوى
ص٩٠