466 روزى يكى را گفتند « ريسمانت بگسلد چكنى ؟ » گفت « ندانم » .
گفت « بدست او ده تا در بندد . »
467 و پرسيدند كه «
فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى
چه بود ؟ » گفت : دانستم آنچه گفت : خداى گفت « اى محمّد ، من از ان بزرگترم كه ترا گفتم مرا بشناس ، و تو از ان بزرگترى كه گفتم خلق را به من دعوت كن . »
468 پرسيدند كه « نام او به چه برند ؟ » گفت : بعضى به فرمان برند ، و بعضى به نفس ، و بعضى به دوستى ، بعضى به خوف ، كه سلطانست .
469 گفتند « جنيد كه هشيار درآمد و هشيار بيرون رفت ، و شبلى مست درآمد و مست برفت . » گفت : اگر جنيد و شبلى را سؤال كنند و ازيشان پرسند كه شما در دنيا چگونه درآمديد و چگونه بيرون شديد ، ايشان نه از بيرون شدن خبر دارند و نه از آمدن . هم در حال به سرّ شيخ ندا كردند كه « صدقت » . راست گفتى كه از هر دو پرسند همين گويند كه خداى را دانند و از چيزهاى دگر خبر ندارند .
470 گفتند : شبلى گفته است « إلهى ، همه خلق را بينا كن كه ترا بينند . »
471 گفتند « دعوى بتّر است يا گناه ؟ » گفت « دعوى خود گناهست . »
472 گفتند « بندگى چيست ؟ » گفت « عمر در ناكامى گذاشتن . »
473 گفتند « چكنيم تا بيدار گرديم ؟ » گفت « عمر به يك نفس باز آور و آن يك نفس چنان دان كه ميان لب و دندان رسيده است . »
474 گفتند « نشان بندگى چيست ؟ » گفت « آنجا كه منم نشان خداونديست ، هيچ نشان بندگى نيست . »
475 گفتند « نشان فقر چيست ؟ » گفت « آنكه سياه دل بود . » گفتند « معنى اين چگونه باشد ؟ » گفت « يعنى از پس رنگ سياه رنگى ديگر نبود . » گفتند « نشان توكّل چيست ؟ » گفت « آنكه شير و اژدها و آتش و دريا و بالش هر پنج ترا يكى بود كه در عالم توحيد همه يكى بود . در توحيد