خداى را شايد .
303 و گفت : او را مردانى باشند مشرق و مغرب ، على و ثرى در سينهء ايشان پديد نيايد .
304 و گفت : هر آن دلى كه بيرون از خداى درو چيزى ديگر بود ، اگر همه طاعتست آن دل مرده است . گفتند « دلت چگونه است ؟ » گفت : چهل سال است تا ميان من و دل جدائى « 66 » انداختهاند .
305 و گفت : مادر فرزند را چند بار گويد « مادر ترا ميراد » بنتواند مرد ، و ليكن در آن گفت صادق باشد .
306 و گفت : سه چيز با خدا نگاه داشتن دشوارست : سرّ با حقّ ، و زبان با خلق ، و پاكى در كار .
307 و گفت : چيز ميان بنده و خدا حجاب نتواند « 67 » كردن مگر نفس .
همه كس ازين بناليدند به خدا ، و پيغامبران نيز بناليدند .
308 و گفت : دين را از شيطان آن فتنه نيست كه از دو كس : عالمى بر دنيا حريص و زاهدى از علم برهنه .
309 و صوفيى را گفت : اگر برنائى را با زنى در خانه كنى سلامت يابد ، و اگر با قرّائى در مسجد كنى سلامت نيابد .
310 و گفت : نگر تا از ابليس ايمن نباشى كه در هفصد درجه در معرفت سخن گويد .
311 و گفت : از كارها بزرگتر ذكر خداى است و پرهيز و سخاوت و صحبت نيكان .
312 و گفت : هزار فرسنگ بشوى تا از سلطانيان كسى را نبينى آن روز سودى نيك كرده باشى .
هامش
( 66 ) - در اصل : جداء .
( 67 ) - در اصل : بتواند .