تافته و رضوان و مالك پيش من آوردند . تكبير احرام پيوستم ، بينائى من بر جاى بود كه نه بهشت ديدم و نه دوزخ . رضوان را گفتم « درآى ، در اين نفس نصيب خويش يا بى » . فرا درآمد و در سيصد و شصت و پنج رگ من چيزى نديد كه ازو بيم داشت .
170 و گفت : هر كسى بر در حق رفتند چيزى يافتند و چيزى خواستند ، و بعضى خواستند و نيافتند ، و باز جوانمردان را عرضه كردند نپذيرفتند ، و باز بو الحسن نپذيرفت ، و باز بو الحسن را ندا آمد كه « همه چيز به تو دهيم مگر خداوندى » . گفتم « الهى اين داد و دهم از ميان برگير كه در ميان بيگانگان رود ، و اين از غيرت بود كه نبايد كه بيگانگى بود » .
171 و گفت : انديشيدم وقتى كه « از من آرزومندتر بندهاى هست ؟ » خداوند ، تعالى ، چشم باطن من گشاده كرد تا آرزومندان او را بديدم ، شرم داشتم از آرزومندى خويش . خواستم كه بدين خلق وانمايم عشق جوانمردان ، تا خلق بدانستندى كه هر عشق عشق نبود ، تا هر كه معشوق خود را بديدى شرم داشتى كه گفتى « من ترا دوست دارم » .
172 و گفت : خلق آن گويند كه ايشان را با حق بود ، و بو الحسن آن گويد كه حق را با او بود .
173 و گفت : سى سالست تا روى فرا اين خلق كردهام و سخن مىگويم و خلق چنان دانند كه من با ايشان مىگويم ، من خود با حقّ مىگويم ، به يك سخن با اين خلق خيانت نكردم ، به ظاهر و باطن با حقّ بودم ، و اگر محمّد عليه السّلام از اين در درآيد مرا از اين سخن خاموش نبايد بود .
174 و گفت : پدرم و مادرم از فرزند آدم بود . اينجا كه منم نه آدمست و نه فرزندان ، جوانمردى راستى « 56 » با خدايست و بس .
175 و گفت : بقفا باز خفته بودم از گوشهء عرش چيزى قطره قطره مىچكيد
هامش
( 56 ) - - راستين .