كشتى مرا مشغول نكند از آنچه من در آنم » .
106 و گفت « حقّ ، تعالى ، مرا فكرتى بداد كه هرچه او آفريده است در ان بديدم ، در ان بماندم ، شغل شب و روز در من پوشيد آن فكرت بينائى گرديد ، گستاخى و محبّت گرديد ، هيبت و گرانبارى گرديد ، زان فكرت به يگانگى او در افتادم و جائى رسيدم كه فكرت حكمت گرديد و راه راست و شفقت بر خلق گرديد ، بر خلق او كسى مشفقتر از خود نديدم ، گفتم كاشكى بدل همه خلق من بمردمى تا خلق را مرگ نبايستى ديد ، كاشكى حساب همه خلق با من بكردى تا خلق را به قيامت حساب نبايستى ديد ، كاشكى عقوبت همه خلق مرا كردى تا ايشان را دوزخ نبايستى ديد » .
107 و گفت « خداوند ، تعالى ، دوستان خويش را به مقامى دارد كه آنجا حدّ مخلوق نبود ، و بو الحسن بدين سخن صادقست ، اگر من از لطف او سخن گويم خلق مرا ديوانه خواند ، [ و آنچه خوردم و پوشيدم و آنچه ديدم و شنيدم و هرچه آفريده است از خلق مرا حجاب نكرد ] چنان كه مصطفى ، عليه السّلام را ؛ اگر با عرش بگويم بجنبد ؛ اگر با چشمهء آفتاب بگويم از رفتن باز ايستد » .
108 و گفت : حق ، تعالى ، مرا فرمود كه « ترا به بدبختان ننمايم ، با آن كس نمايم كه مرا دوست دارد ، من او را دوست دارم » . اكنون مىنگرم تا كرا آورد . هر كس را كه امروز در اين حرم آورد فردا او را آنجا با من حاضر كند . و گفتم « إلهى نزديك خود بر » . از حقّ ، تعالى ، ندا آمد كه « مرا بر تو حكمست ، ترا همچنان مىدانم تا هر كه من او را دوست دارم بيايد و ترا ببيند ، و اگر نتواند آمدن نام تو او را بشنوانيم تا ترا دوست گيرد كه ترا از پاكى خويش آفريدم ، ترا دوست ندارند بجز پاكان . »
109 و گفت « تا جاى دوستى من خداى نگرفت مرا دوست خلق نكرد » .
110 و گفت « چون به تن به حضرت او شدم دل را بخواندم ، بيامد ، پس
احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 49
مساهمون: مجتبى مينوى
ص٤٩