تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 47

مساهمون:

ص٤٧
درياها از ناخن و موى تا انگشت پاى همه را بگذاشتم ، پس بعد از ان بدانستم كه مسلمان نيستم . گفتم « خداوندا ، بنزديك خلق مسلمانم و بنزديك تو زنّار دارم ، زنّارم ببر تا پيش تو مسلمان باشم » . 90 و گفت : بايد كه زندگانى چنان كنيد كه جان شما بيامده باشد و در ميان لب و دندان ايستاده ، كه چهل سالست تا جان من ميان لب و دندان ايستاده است . گفتند « سخن بگو » . گفت « اين جايگاه كه من ايستاده‌ام سخن نمىتوان گفت . اگر آنچه مرا با اوست بگويم خلق عمل نكند ، و اگر آنچه او را با منست بگويم چون آتش بود كه در پنبه افگنى . دريغ مىدارم كه با خويشتن باشم در سخن او به زبان خويش گفتن ، و شرم مىدارم كه با او ايستاده باشم سخن او گويم » . 91 و گفت « در اين مقام كه خداى مرا داده است خلق زمين و ملايكهء آسمان را راه نيست ، اگر بدين جا چيزى بينم جز از شريعت مصطفى از آنجا باز پس آيم ، كه من در كاروانى نباشم كه اسفهسالار آن محمّد نباشد » . 92 و گفت : پيرى كرّاسه‌اى در دست گفت « من سخن از اينجا گويم ، تو از كجا گوئى ؟ » گفت « 48 » « وقت من وقتيست كه در سخن نگنجد » . 93 و گفت « خلق را اوّل و آخريست ، آنچه به اوّل نكنند به آخرشان مكافات كنند . خداوند ، تعالى ، مرا وقتى داد كه اوّل و آخر به وقت من آرزومند است » . 94 و گفت « من نگويم كه دوزخ و بهشت نيست ، من گويم كه دوزخ و بهشت را بنزديك من جاى نيست زيرا كه هر دو آفريده است و آنجا كه منم آفريده را جاى نيست » . 95 و گفت « من بنده‌اىام كه هفت آسمان و زمين بنزديك من انديشهء منست ، هرچه گويم ثناى او بود ، مرا زبر و زير نيست ، پيش و پس نيست ،
هامش
( 48 ) - شايد : گفتم .