تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 30

مساهمون:

ص٣٠
25 نقلست كه وقتى دزدى به سر باز مىشده بود تا پى او نتوانند ديدن و نتوانند برد . شيخ گفته بود « من در طلب اين حديث كم از دزدى نتوانم بود » تا بعد از ان از خاك با يزيد به سر باز مىشده بود « 27 » و پشت بر خاك او نمىكرد . تا بعد از دوازده سال از تربت آواز آمد كه « اى ابو الحسن ، گاه آن آمد كه بنشينى « 28 » » . شيخ گفت « اى با يزيد ، همى همّتى باز دار ، كه مردى امّىام و از شريعت چيزى نمىدانم و قرآن نياموخته‌ام » . آوازى آمد كه « اى ابو الحسن ، آنچه مرا داده‌اند از بركات تو بود » . شيخ گفت « تو به صد و سى و اند سال پيش از من بودى » گفت « بلى ، و ليكن چون به خرقان گذر كردمى نورى ديدمى كه از خرقان به آسمان برمىشدى ، و سى سال بود تا به خداوند به حاجتى درمانده بودم ، به سرم ندا كردند كه : اى با يزيد ، به حرمت آن نور را بشفيع آر تا حاجت برآيد . گفتم : خداوندا ، آن نور كيست ؟ هاتفى آواز داد كه : آن نور بنده‌اى « 29 » خاصّ است كه او را ابو الحسن گويند ، آن نور را شفيع آر تا حاجت تو برآيد . » شيخ گفت « چون به خرقان رسيدم در بيست و چهارم روز جمله قرآن بياموختم . » و به روايتى ديگر است كه « با يزيد گفت « فاتحه آغاز كن » چون به خرقان رسيدم قرآن ختم كردم . » 26 نقلست كه باغكى داشت . يك بار بيل فرو برد نقره برآمد ، دوم بار فروبرد زر برآمد ، سوم بار فروبرد مرواريد و جواهر برآمد . ابو الحسن گفت « خداوندا ، ابو الحسن بدين فريفته نگردد ؛ من به دنيا از چون تو خداوندى برنگردم » . و گاه بودى كه گاو مىبستى ، چون وقت نماز درآمدى
هامش
( 27 ) - گويا مراد اين باشد كه پس پس ، و بقهقرا باز مىگشته كه پشت او به طرف مرقد با يزيد نباشد بلكه بجانب راهى باشد كه مىرفته . ( 28 ) - ف 653 ديده شود . ( 29 ) - در اصل : بندهء .
احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 30 | مجتبى مينوى