480 چهل سالست تا نفس من شربتى آب سرد . . . ف 654 ديده شود .
481 چهل سال بود تا بادنجانش آرزو بود . . . ف 21 ديده شود .
482 هفتاد سالست تا با حقّ زندگانى كردهام كه . . .
483 از مسجد تو تا مسجدهاى ديگر چند در ميانست ؟
484 « هر آن بنده كه به مسجد تو درآيد . . . » 485 مؤمن را همه جايگاهها مسجد بود و . . . ف 536 نيز ديده شود .
486 اگر دنيا همه زر كند و مؤمن را سر آنجا دهد . . .
487 از اين جهان بيرون مىشوم و چهار صد درم وام دارم . . .
488 گاه گاه مىگريم از بسيارى جهد و . . .
489 در قيامت با من گويند چه آوردى . . .
490 ترسم كه در قيامت مرا بينند بيارند و . . .
491 به كنار گورستان فرو نشستمى . . .
492 على گفت « اگر يك روز بود پيش از مرگ . . . » 493 الهى ، مرا به همه وقتى فرياد رس ! 494 الهى ، شصت سالست تا در اميد دوستى تو . . . ف 570 ديده شود .
495 « يا بو الحسن ، خواهى كه ترا باشم ؟ » . . . از مكر تو ايمن كى توانم بود ؟
496 به خواب ديدم كه مرا به آسمان بردند ، جماعتى از ملائكه مىگريستند . . .
496 . عاشق آن كسى مىبايد كه از پاى سر كند و از سر پاى . . .
497 درخواستم از حقّ كه مرا به من نمائى چنان كه هستم .
498 چون به هستى او درنگرستمى نيستى من . . .
499 چون شيخ را وفات نزديك رسيد . . . هر كه دست بر سنگ خاك ما نهد . . .
500 پرسيدند كه حقّ ، تعالى ، با تو چه كرد .
501 محمّد بن الحسين . . . در وقت نزع راست بايستاد ، شيخ بو الحسن و جماعتى از مريدان به سر او آمده بودند . ف 651 ديده شود .
احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 172
مساهمون: مجتبى مينوى
ص١٧٢