بسيار حاصل شد . آن شب محمود شيخ را به خواب ديد كه « اى محمود ، چون خرقهء ما را شفيع آوردى چرا همهء هند و روم نخواستى ؟ »
650 نقل كردهاند كه : شيخ الاسلام عبد اللّه انصارى را بند نهادند و به بلخ بردند . گفت « در راه بلخ انديشه كردم تا من به كدام بىادبى درماندهام .
ياد آمد مرا روزى به سجّادهء شيخ ابو الحسن خرقانى انگشت پايم درمانده بود ، و من استغفار آن نكرده بودم . استغفار آن كردم . خبرم مىآمد كه اهل بلخ سنگها بر بام برآورده بودند » از جهت سنگسار وى را . چون به در شهر رسيد مردى بيامد و شيخ الاسلام را دستها گشاد . و شخصى آمد كه « خلاص شد ! » و قاصدان حيران بماندند . و آن چنان بوده بود كه نظام الملك خواجه حسن « 149 » را به خواب ديده بود كه « استغفار كرد ، به من بخش وى را ! »
651 مريدى بود شيخ را ، با شيخ روزى مىگفت « خواجه ، اگر مرا وفات باشد و تو زنده باشى بر بالين من حاضر شوى ؟ » شيخ گفت « اگر من رفته باشم و سى سال برآمده بود چون به در مرگ رسى من حاضر شوم » . اتّفاق چنان بود كه شيخ وفات كرد ، پس سى سال آن مريد را وقت رفتن آمد .
جمعى از مريدان در گرد نشسته بودند و دلتنگى مىكردند . ناگاه خانه روشن شد ، مريدان را بانگ برزد ، گفت « خاموش باشيت كه شيخ حاضر شد و كار بر من سهل گشت » .
652 شيخ ابو عبد اللّه با جمعى از مريدان به زيارت شيخ ابو الحسن آمدند .
چون نزديك رسيدند ياران گفتند « ما حلواى گرم بر خاطر آورديم » .
شيخ ابو عبد اللّه گفت « من از وى سؤال كنم معنى
« الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى . »
شيخ در خانقاه شد و خادم را گفت « حلواى گرم ساز » و در زمانى كه شيخ ابو عبد اللّه رسيد حلواى گرم بيرون آوردند و در پيش ايشان نهاد ،
هامش
( 149 ) - در اصل خواجه حسن است ، اگر مراد نظام الملك باشد تركيب عبارت معيوبست ، و اگر مراد خرقانى باشد بايست « شيخ ابو الحسن را » گفته باشد .