كه قبهاى پديد آمد و در وى پديد آمد از گرد آن مىگشتم ، بر آن در بماندم ، هيچ كس نبود كه چيزى در آنجا بردى يا چيزى بيرون آوردى .
به هرچه خواستم كه اين در گشاده كنم نشد . ذكرى پديد آمد خوش ، آن ذكر خوش در حلق گرفتم ، آن در بگشادند . و هر كرا آن در به روى نگشادند نگذارند « 134 » كه در آنجا شود . اى بسا چيزها كه در ان توان ديد .
620 ابو يزيد وقتى مىگفت « مرا قيامت اسپرى « 135 » گردان ميان حكم تو و خلق تو ، حساب ايشان با من كن ، كه ايشان ضعيفاند ، طاقت ندارند . »
621 بو يزيد مىگفت : اى مرد ، دستت گيرند و بررسند ، گويند « مردى ، نيكوئى در ميوفت ، چنان كه كفتار در سوراخ باشد گويند « در آنجا نيست » كفتار با خود گويد « شايد كه مرا نمىبينند و نمىدانند كه من در اينجاام » .
پس آنگاه آگاه شود كه ريسمان در گردنش كرده باشند و از سوراخ بيرون كشند . »
622 احمد خادم گفت : در بزرگى طعنى كرد مردى . من آمدم و گفت آن بزرگ را « خدايش سنگ گرداند » . آن بزرگ گفت « چه خواهى مؤمن را سنگ ؟ اگر با من نگفته بوديئى كى به وى خيرى « 136 » رسيدى . امّا چون با من گفتى واجب ديدم بر خود دعاى وى تا به قيامت » .
623 حاتم اصمّ گفت : وقتى حاجتى به خداى داشتم « 137 » برداشت ، چون نگاه كردم دل با زبان راست نبود . گفتند « چون در موقف بايستى درهاى آسمان به رحمت خداى بگشايد ، هر حاجتى كه بخواهى روا شود . » آن سال به حج رفتم و در موقف بايستادم ، چون حاجت برخواستم داشت دل با زبان راست
هامش
( 134 ) - برتلس « بگشادند بگذارند » خوانده است .
( 135 ) - برتلس « اسيرى » خوانده .
( 136 ) - ممكنست « چيزى » خواند .
( 137 ) - شايد : خواستم .