گفته بود كه ، اين بازارك ما به خرقان افتد ، يعنى رحلت و زيارت ، و پس از وى به خرقانى گشت ، چنان كه گفته بود .
و انتساب شيخ ابو الحسن در تصوّف به سلطان العارفين شيخ ابو يزيد بسطامى است ، قدّس اللّه تعالى روحه ، و تربيت ايشان در سلوك از روحانيّت به شيخ ابو يزيد است .
و ولادت شيخ ابو الحسن بعد از وفات شيخ ابو يزيد به مدتى است و شيخ ابو الحسن شب سه شنبه عاشوراى سنهء خمس و عشرين و اربعمأية از دنيا برفته .
510 روزى با اصحاب خود گفت كه « چهچيز بهتر بود ؟ » گفتند « شيخا ، هم تو بگوى » گفت « دلى كه در وى همه ياد كرد وى بود . »
511 از وى پرسيدند كه « صوفى كيست ؟ » گفت « صوفى به مرقّع و سجّاده نبود ، و صوفى به رسم و عادات صوفى نبود ، صوفى آن بود كه نبود . »
512 و هم وى گفته كه : صوفى روزى بود كه به آفتابش حاجت نبود ، و شبى كه به ماه و ستارهاش حاجت نبود ، و نيستيى است كه به هستيش حاجت نيست .
513 از وى پرسيدند كه « مرد به چه داند كه وى بيدار است ؟ گفت « به آنكه چون حق را ياد كند از فرق تا قدمش از ياد كرد حقّ خبر داشته باشد . »
514 و از وى پرسيدند كه « صدق چيست ؟ » گفت « صدق آنست كه دل سخن گويد . » يعنى آن گويد كه درويش باشد .
515 و از وى پرسيدند كه « اخلاص چيست ؟ » گفت « هر چه براى حق كنى اخلاص است و هر چه براى خلق ، رياست . »
516 و از وى پرسيدند كه « كرا رسد در فنا و بقا سخن گفتن ؟ » گفت « كسى را كه به يك تار ابريشم از آسمان در آويخته باشندش بادى بيايد كه درختها و بناها بيفگند و همه كوهها بركند و همه درياها انباشته كند و وى
احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 105
مساهمون: مجتبى مينوى
ص١٠٥