در بيان آنكه انسانيت موقوف بآداب ظاهر و سلوك باطنست
بدانكه رفع نقصان و رسيدن بكمال عرفان حق انسانيت و ادراك آدميت فايدهء اصلى از خلقت عالم و امكان و تحصيل اين مرتبهء عظمى منحصر به دو چيز است يكى آداب ظاهر و آن را شريعت گويند . و يكى تنزيه باطن و آن را تصوف خوانند .
شريعت بمنزلهء نظم سلطان عادلست در ملك و اگر آن نباشد احدى را قوهء تمدن و تمكن در بلد نيست و شهر از فتنهء دزدان و طغيان سركشان و فساد مفسدان و دستاندازى بيگانگان و تعدى مردم بر يكديگر ايمن نتواند بود و احدى را مجال راحت و فراغت نباشد و راه به كار زندگانى خود نبرند تا چه جائى كه بفايدهء اصلى كه برخورد بمراتب آدميت است و تحصيل آن پى توانند برد .
بلكه باندك زمانى شهر ويران و خلق متفرق و نابود گردند و لهذا كسى كه از قانون شرع و زاكون ملك تجاوز نمود تنبيه او در هر ملتى به قدر تجرى او واجب افتاد . اينست كه هرگز نحليان و دهريان كه مايل بخودسرى بودند در هيچ عصرى قوام نيافتند زيرا كه ارباب عقول بهيج ملاحظهء با آنها متفق نشدند و آنوضع را موجب امنيت و آسايش نيافتند و باطل شمردند و قبايح اين اعتقاد شنيع را بر عموم ناس مدلل داشتند بلكه اگر كسى هم ابطال آنها نكند طبيعت كلى بر اضمحلال و استيصالشان بكوشد و دليل بر ارسال رسل و انزال كتب من جمله اينست كه خلق از نظم و ناموس مسلمى ناچارند و وضع ناموس حق كسى است