تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 809

مساهمون:

ص٨٠٩
به اقطاع داشت ، كس فرستاد ، و او را فرا خواند و از او خواست كه به جنگ تركمانانى كه در نواحى بندنيجين فساد مىكردند ، برود . امير ترشك از آمدن به نزد خليفه سر باز زد ، و گفت : « برايم سپاه بفرستند تا به جنگ ايشان روم » . المستنجد باللّه از اين جواب برآشفت ، و جماعتى از سپاهيان را با امرا بفرستاد ، تا كشتندش و سرش را به بغداد آوردند . المستنجد باللّه ، پس از اين قلعهء ماهكى را از دست يكى از موالى سنقر همدانى بستد . او را سنقر بر اين قلعه امارت داده بود ، و او از مقابله با كردان و تركمانان اطراف ناتوان بود المستنجد باللّه به پانزده هزار دينار قلعه را بخريد و صاحب آن را فرود آورد ، و او را در بغداد اقامت داد . اين قلعه از ايام مقتدر در تصرف تركمانان و كردان بود .

فتنهء خفاجه

در سال 556 ، خفاجه به حله و كوفه آمدند ، و خواستار رسوم خود از طعام و خرما شدند . كوفه به اقطاع ارغش بود ، و شحنگى حله با امير قيصر ، و اين دو از مملوكان المستنجد باللّه بودند . چون خفاجه را جواب رد دادند ، دست به فتنه و آشوب زدند و سواد كوفه و حله را تاراج كردند . ارغش و قيصر براى راندن آنان بسيج كردند ، ولى خفاجه بگريختند . اينان تا رحبه به دنبالشان برفتند . در آنجا از سوى خفاجه پيشنهاد مصالحه شد ولى سرداران نپذيرفتند . چون جنگ آغاز شد ، سپاهيان منهزم گشتند . قيصر كشته شد و ارغش مجروح گرديد ، و خود را به رحبه افكند . شيخ رحبه براى او امان گرفت ، و او را به بغداد فرستاد . بيشتر مردم او ، از شدت عطش در بيابان مردند . وزير ، عون الدين بن هبيره به تعقيب خفاجه سپاهى گسيل كرد . اين سپاه به بيابان داخل شد ، و وزير به بغداد بازگشت . خفاجه به بصره رسيدند ، از آنجا رسولانى فرستادند و از آنچه رفته بود پوزش طلبيدند و خواستار صلح شدند . خليفه درخواست ايشان بپذيرفت .

راندن بنى اسد از عراق

در دل المستنجد باللّه از بنى اسد و مردم حله كدورتى بود . زيرا اينان فساد كرده و سلطان محمد را به هنگام محاصرهء بغداد يارى نموده بودند . پس يزدن ، پسر قماج را فرمان داد كه آنان را از بلاد براند . بنى اسد در بطايح پراكنده بودند . يزدن سپاه گرد آورد ، و نزد ابن معروف سركردهء ناحيهء منتفق [ 1 ] ، كه در بصره بود رسول فرستاد ، و او را فرا خواند . ابن المعروف ، با جماعت كثيرى بيامد ، و بنى اسد را محاصره كرد . خليفه يزدن ، پسر قماج را به سبب سستى در كارش سرزنش نمود ، و او را به تشيع متهم ساخت . آنگاه خود و ابن المعروف
هامش
[ ( 1 ) ] فقدم السفن .