تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 806

مساهمون:

ص٨٠٦
و اصحاب او را دستگير كرد . اين واقعه در شوال سال 556 اتفاق افتاد . شرف الدين گردبازو وزير و خواص او را كشت و شاه را نيز چند روز به حبس افكند . چون اينانج صاحب رى اين خبر بشنيد ، بيامد و همه جا را تاراج كرد ، تا به همدان رسيد و همدان را محاصره نمود . گردبازو نزد ايلدگز كس فرستاد ، و از او خواست كه بيايد تا با فرزندخواندهء او ، ارسلان شاه ، پسر طغرل ، به پادشاهى بيعت كنند . او نيز با بيست هزار سپاهى بيامد و به همدان داخل شد و به نام ارسلان شاه پسر طغرل ، به سلطنت خطبه خواندند . ايلدگز خود اتابك او شد ، و پهلوان برادر مادرى ارسلان شاه ، و پسر ايلدگز حاجب او گشتند . آنگاه نزد المقتفى رسول فرستادند ، و از او خواستند كه به نام ارسلان شاه در بغداد خطبه بخوانند ، و امور بدان مسير كه در زمان سلطان مسعود بوده است ، بيفتد . خليفه رسول را طرد كرد و او را به زشت‌ترين صورت از بغداد براند . آنگاه ايلدگز نزد اينانج صاحب رى كس فرستاد ، و او را به همدستى و اتفاق فراخواند . اينانج [ 1 ] دست دوستى داد ، و دختر خود را به پهلوان [ 2 ] ، پسر ايلدگز داد و او را به همدان فرستاد . ايلدگز از مملوكان سلطان مسعود بود ، كه اران و قسمتى از آذربايجان را به اقطاع داشت . او در هيچ يك از جنگ‌ها و فتنه‌ها شركت نمىكرد . با مادر ارسلان شاه كه زوجهء طغرل بود ازدواج كرد ، و از او صاحب محمد پهلوان ، و عثمان قزل‌ارسلان شد . ايلدگز از اقسنقر احمديلى ، صاحب مراغه خواست كه سر به اطاعت ارسلان شاه پسرخواندهء او نهد . آقسنقر امتناع كرد ، و تهديد نمود كه با كودكى كه نزد اوست ، يعنى محمد بن محمود بيعت خواهد كرد . وزير ، ابن هبيره هم او را تحريض مىكرد تا آن كودك را به پادشاهى برگزينند . ايلدگز سپاهى به سردارى پسرش ، محمد پهلوان روانهء مراغه نمود . آقسنقر از شاه ارمن [ 3 ] ، صاحب خلاط يارى طلبيد . او نيز سپاهى به يارىاش فرستاد . آقسنقر و محمد پهلوان چون مصاف دادند ، محمد منهزم شده و به همدان بازگشت و آقسنقر پيروزمندانه به مراغه رفت . چون ملكشاه ، پسر محمود - چنان كه گفتيم - در اصفهان به زهر كشته شد ، طايفه‌اى از اصحاب او به فارس رفتند . پسرش محمود نيز با آنان بود . فرمانرواى فارس ، زنگى بن دكلاى سلغرى [ 4 ] ، آن پسر را از آنان بگرفت و به قلعهء اصطخر فرستاد . چون ايلدگز و ارسلان شاه زمام كارها به دست گرفتند ، از خليفه خواستند كه به نام ارسلان شاه در بغداد خطبه بخوانند . وزير عون الدين ابو المظفر يحيى بن هبيره ، فتنه‌گرى آغاز نمود ، و به زنگى بن دكلا نوشت كه به نام محمود بن ملكشاه كه در نزد او است خطبهء سلطنت بخواند . پس زنگى بن دكلا آن پسر را آزاد كرد ، و با او بيعت نمود . و فرمود تا پنج نوبت بر درگاهش طبل زنند
هامش
[ ( 1 ) ] ابنايخ . [ ( 2 ) ] بهلول . [ ( 3 ) ] ساهرمز . [ ( 4 ) ] سلفرى .