فتنه ميان المسترشد و سلطان محمود
ميان يرنقش الزكوى و نواب المسترشد خلافى پيش آمد . المسترشد كسانى فرستاد و او را تهديد كرد . يرنقش بر جان خود بيمناك شد ، و در ماه رجب سال 520 ، به نزد سلطان محمود رفت ، و شكايت به دو برد و او را از خليفه بترسانيد . و گفت اين خليفه بارها لشكر كشى كرده است ، و در ميدانهاى جنگ حاضر شده است ، و مردى است با روحيهاى توانمند . آنگاه اشارت كرد كه پيش از آنكه بر قدرتش افزوده گردد ، بايد كار را چاره كرد .
بدين دمدمه سلطان رايت عزيمت به صوب عراق كشيد .
المسترشد باللّه رسولى به نزد او فرستاد ، كه چون در اثر فتنهء دبيس عراق دچار قحط و غلا شده ، بهتر آن است كه سلطان بازگردد . پس مالى به دو بذل كرد ، و از او خواست كه آمدن به عراق را به دفعهء ديگر موكول كند . از اين سخن سلطان محمود را در كار او ترديد پديد آمد ، و گمانى كه از القاء يرنقش در دلش پديد آمده بود ، به يقين پيوست . سلطان بر سرعت سير خود بيفزود . المسترشد باللّه خشمگينانه به جانب غربى دجله رفت و چنان نمود كه مىخواهد بغداد را ترك گويد . سلطان پيامهاى مودت آميز فرستاد و از او درخواست كه به بغداد بازگردد . خليفه سر برتافت سلطان خشمگين شد و به سوى بغداد در حركت آمد .
المسترشد باللّه در جانب غربى درنگ كرد و عفيف ، خادم خاص خود را با سپاهى به واسط فرستاد تا نواب سلطان را از هر اقدامى باز دارد . سلطان عماد الدين زنگى بن آقسنقر را كه در بصره بود فرمان داد كه به مقابله برخيزد . عماد الدين بر سپاه عفيف زد و جماعتى را به قتل آورد عفيف توانست خود را از مهلكه برهاند و به خليفه پيوندد . خليفه كشتىها را گرد آورد ، و همه دروازههاى بغداد ، جز دروازه نويى را بست . سلطان در دهم ذو الحجهء سال 520 به بغداد رسيد ، و بر دروازهء شماسيه فرود آمد و لشكر را از نزديك شدن به سراهاى خليفه منع كرد . المسترشد باللّه رسول فرستاد ، كه بازگردد و صلح كند ، ولى سلطان نپذيرفت . در اين احوال ، جماعتى از لشكريان سلطان ( در روز اول محرم سال 521 ) حمله آوردند ، و تاج را تاراج كردند . مردم از ديدن اين واقعه خروش برآوردند . المسترشد از سراپرده بيرون آمد ، در حالى كه شمسه بر سر نهاده بود و وزير در برابرش حركت مىكرد .
فرمود تا طبلها زدند و در بوقها دميدند . او با صداى بلند فرياد زد : « يا آل هاشم » .
آنگاه پل را بستند ، و مردم يكباره از آن گذشتند . در سردابهاى سراى خلافت مردانى كه پنهان بودند بيرون جستند ، و سپاهيان سلطان را كه سرگرم تاراج بودند فرو گرفتند ، و جمعى را اسير نمودند . مردم نيز خانههاى اصحاب سلطان را تاراج كردند . المسترشد ، با سى هزار تن جنگجو به جانب شرقى آمد . سپاهيان او از مردم بغداد و سواد بودند . فرمود خندق