سپاهيان تسبيح و ذكر مىگفتند . با علمها ، كرباوى بن خراسان بود ، و در ساقه سليمان بن مهارش . بر ميمنهء برسقى ابو بكر بن الياس قرار داشت با امراى بكجيه [ 1 ] . چون نبرد آغاز شد ، عنتر بن ابى العسكر ، با جماعتى از سپاه دبيس بر ميمنهء برسقى حمله كرد . ياران برسقى واپس نشستند ، و برادرزادهء امير ابو بكر البكجى كشته شد . عنتر بازگشت تا حمله ديگر كند . عماد الدين زنگى بن اقسنقر ، با سپاه واسط بر عنتر زد و او و كسانى را كه با او بودند اسير نمود .
گروهى از لشكريان المسترشد باللّه كمين گرفته بودند . چون جنگ شدت گرفت ، آنان نيز از كمينگاه بيرون جستند ، و دست به كشتار زدند . المسترشد خود شمشير كشيده و تكبير گويان پيش تاخت . سپاهيان دبيس رو به گريز نهادند . جماعتى را كه اسير كرده بودند بياوردند ، و همه را در برابر خليفه بكشتند . زنانشان را نيز اسير گرفتند . خليفه در عاشوراى سال 517 ، به بغداد بازگشت . دبيس برفت ، و گويى ناپديد گرديد . او قصد غزيه از اعراب نجد نمود ، ولى آنان كه ناخشنودى خليفه را ديدند ، او را نپذيرفتند . سپس از جانب مشقر به بحرين رفت . در آنجا پذيرايش آمدند . دبيس از اعراب گروهى تشكيل داد و به بصره آمد و شهر را غارت كرد ، و اميرش را بكشت . المسترشد برسقى را بدان سبب كه از دبيس غفلت ورزيده ملامت كرد ، و او را به مقابله با دبيس فرستاد . چون دبيس خبر يافت ، از بصره برفت . برسقى زنگى بن اقسنقر را به دفع او روان نمود . او نيكو از عهده برآمد ، و اعراب شورشى را از آن نواحى براند . دبيس به قلعهء جعبر رفت و به فرنگان پيوست ، و همراه با آنان حلب را محاصره نمود ، ولى كارى از پيش نبردند ، و در سال 518 از آنجا برفتند . پس دبيس به طغرل پسر سلطان محمد پيوست و او را عليه المسترشد و تصرف عراق برانگيخت .
و ما در اين باب سخن خواهيم گفت .
امارت يرنقش [ 2 ] بر شحنگى بغداد
در سال 518 ، ميان المسترشد و برسقى اختلافى پديد آمد . خليفه به سلطان محمود نوشت ، تا او را از عراق عزل كند و به موصل بفرستد . سلطان اجابت كرد و برسقى را براى جهاد با فرنگان به موصل فرستاد . همچنين يكى از فرزندان خردسال خود را ، با مادرش نزد برسقى فرستاد . آنگاه شحنگى بغداد را به يرنقش الزكوى داد . نايب يرنقش به بغداد آمد ، و برسقى ، كار را تسليم او كرد و خود با پسر سلطان روانهء موصل گرديد . سپس به بصره ، نزد عماد الدين زنگى كس فرستاد و او را فرا خواند . ولى برسقى به خدمت سلطان محمود پيوست . سلطان اكرامش كرد و بصره را به اقطاع او داد و عماد الدين به بصره بازگشت .
هامش
[ ( 1 ) ] البلخيه .
[ ( 2 ) ] برتقش .