تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 768

مساهمون:

ص٧٦٨
امير عماد الدين منكوبرس با لشكرى عظيم به بغداد مىآيد . برسقى از بغداد سپاه بيرون برد ، تا او را از ورود به شهر باز دارد . چون عماد الدين منكوبرس خبر يافت ، آهنگ نعمانيه كرد ، و از دجله گذشت ] [ 1 ] و نزد دبيس بن صدقه رفت و با او دست اتحاد داد . مسعود و ياران او از بغداد عازم مداين شدند ، تا با دبيس و منكوبرس مصاف دهند ، ولى چون از كثرت سپاهيان او آگاه شدند ، ملك مسعود و برسقى و جيوش بك بازگشتند و از نهر صرصر گذشتند و گذرگاههاى رود را بستند . ولى هر دو گروه در ناحيه سواد ، چون نهر ملك و نهر صرصر و نهر عيسى و دجيل دست به تاراج گشودند . المسترشد باللّه نزد ملك مسعود و برسقى پيام فرستاد ، و از كارهايشان ناخشنودى نمود . برسقى همه را تكذيب كرد ، و آهنگ بازگشت به بغداد نمود . در اين اثناء خبر يافت كه دبيس و منكوبرس [ 2 ] ، همراه با منصور برادر دبيس ، و امير حسين بن ازبك [ 3 ] ، كه فرزند خوانده منكوبرس است ، با سپاهى به بغداد مىآيند . او پسر خود عز الدين مسعود را در صرصر به فرماندهى سپاه نهاد ، و با عماد الدين زنگى بن آقسنقر ، شب هنگام خود را به بغداد رسانيد ، و لشكر منكوبرس و دبيس را از عبور از دجله مانع شد . چندى بعد ميان منكوبرس و ملك مسعود صلح افتاد . سبب اين صلح آن بود كه جيوش بك از موصل به سلطان محمود نامه نوشته بود ، تا چيزى به اقطاعات او و مسعود بيفزايد . سلطان محمود نيز آذربايجان را بر اقطاعات آن دو درافزود . در اين احوال از حركت آنان به بغداد آگاه شده و پنداشته بود كه قصد شورش دارند . لذا براى تنبيه آنان سپاه به موصل روان داشته بود . منكوبرس ، كه شوهر مادر مسعود بود ، از اين امور خبر يافت . نزد جيوش بك كس فرستاد ، كه اگر به بغداد بازگردد ، گرد نقار از خاطر سلطان محمود بزدايد ، و بر اين پيمان كردند . چون برسقى آگاه شد ، نزد ملك مسعود آمد و هر چه از آن او بود برگرفت ، و مسعود را ترك گفت و به بغداد بازگرديد ، و در يك جانب خيمه زد . ملك مسعود و جيوش بك نيز آمدند ، و در جانب ديگر خيمه زدند . دبيس و منكوبرس نيز چنان كردند . ياران برسقى از گردش پراكنده شدند . برسقى به ناچار از بغداد برفت ، و نزد ملك مسعود اقامت گزيد ، و منكوبرس شحنگى بغداد يافت و دبيس نيز به حله بازگشت . منكوبرس در بغداد سيرت بد خويش آشكار كرد ، و دست ستم بگشود . يارانش نيز فساد از حد گذرانيدند ، تا آنجا كه سلطان دلتنگ شد ، و او را فراخواند . منكوبرس برفت و مردم از شرش آسوده شدند .
هامش
[ ( 1 ) ] از متن افتاده بود از ابن اثير افزوديم . [ ( 2 ) ] منكرس . [ ( 3 ) ] اوربك .