تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 767

مساهمون:

ص٧٦٧
پرداخت ، و از او خواست كه نزد برادر بازگردد . او گفت كه مىترسد ، و بايد او را امان دهند در اين احوال ، وقايع برسقى و دبيس و منكوبرس پيش آمد - كه در آن باره سخن گفتيم - ، و اين امر به تعويق افتاد . در ماه صفر سال 513 ، ابو الحسن بن المستظهر به واسط رفت ، و آنجا را در تصرف آورد . مسترشد پسر خود ، ابو جعفر المنصور را به ولايت عهدى برگزيد ، و به نام او خطبه خواند . ابو جعفر دوازده سال داشت ، و اين خبر را به همه بلاد بنوشتند . آنگاه به دبيس نامه نوشت ، كه اكنون كه ابو الحسن از تعهد او خارج شده و به واسط رفته است ، كار او را يكسره كند . دبيس سپاهى به واسط فرستاد . ابو الحسن از واسط بگريخت . سپاه دبيس از پى او روان شد . بامدادان بر سر او تاختند ، و بار و بنهء او را به غارت بردند . تركان و كردانى كه در خدمت او بودند ، همه بگريختند . گروهى او را دستگير كردند ، و نزد دبيس آوردند . دبيس او را نزد مسترشد فرستاد . دبيس او را نزد مسترشد امانش داد ، و او را نيك به نواخت .

شورش ملك مسعود بر برادر خود سلطان محمود

سلطان محمد ، پسر خود مسعود را در موصل [ 1 ] مكان داد . آى ابه جيوش [ 2 ] بك نيز به عنوان اتابك همراه او بود . چون سلطان محمود ، پس از وفات پدر به پادشاهى رسيد و المسترشد باللّه پس از مرگ پدر خلافت يافت ، دبيس صاحب حله با او همچنان راه فرمانبردارى مىسپرد . آقسنقر برسقى ، شحنهء عراق - چنان كه گفتيم - آهنگ حله كرد ، تا دبيس را از آنجا براند . بدين منظور جماعتى از عرب و كرد را گرد آورده بود . آقسنقر در ماه جمادى الاولاى سال 512 ، از بغداد بيرون آمد . چون ملك مسعود از اين امر آگاهى يافت ، و عراق را از مدافعان خالى ديد ، به اشارت اصحابش و انگيزه سلطنت ، با سپاهى گران آهنگ عراق نمود . وزيرش فخر الملك ابو على بن عمار ، صاحب طرابلس ، و قسيم الدوله زنگى بن آقسنقر ، پسر الملك العادل ، و فرمانرواى سنجار و ابو الهيجاء فرمانرواى اربل و كرباوى [ 3 ] بن خراسان التركمانى ، فرمانرواى بوازيج [ 4 ] نيز در خدمت او بودند . چون برسقى از اين سپاه خبر يافت ، بترسيد . برسقى پيش از اين از سوى سلطان محمد به عنوان اتابك مسعود تعيين شده بود ، بنابر اين از جيوش بك بيمناك بود . پس به قصد جنگ با آنان در حركت آمد . مسعود چون چنان ديد ، كرباوى را فرستاد ، تا با او از در آشتى در آيد ، و گفت : اگر ايشان با سپاهى روى به عراق نهاده‌اند براى آن است كه او را در برابر دبيس يارى رسانند . برسقى نيز بپذيرفت . پس هر دو عهد و پيمان بستند و به بغداد بازگشتند . [ در اين احوال خبر رسيد كه
هامش
[ ( 1 ) ] حله . [ ( 2 ) ] حيوس . [ ( 3 ) ] كربادى . [ ( 4 ) ] بواريخ .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 767 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى