تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 749

مساهمون:

ص٧٤٩
آورد ، سپس آزادشان نمود ، و در آنجا روشى ناپسند آشكار ساخت . بار ديگر به امير داد نامه نوشت و خواستار تعجيل شد . امير داد عذر آورد ، كه سلطان سنجر با سپاه بلخ به سوى او مىآيد و از بركيارق خواستار يارى شد . بركيارق با هزار تن سوار ، با سنجر كه بيست هزار سپاهى داشت ، در بيرون نوشجان رو به رو گرديد . در ميمنهء سنجر امير بزغش [ 1 ] ايستاده بود و در ميسره‌اش امير كندكز [ 2 ] ، و در قلب امير رستم . بركيارق بر رستم حمله آورد ، و او را بكشت و يارانش منهزم شدند . بركيارق لشكرگاهشان را تاراج كرد . بيم آن بود كه سپاهيان سراسر روى به هزيمت نهند . در اين احوال بزغش و كند كز بر سپاه بركيارق ، كه سرگرم تاراج بودند ، حمله كردند . اين بار شكست در سپاه بركيارق افتاد . بركيارق خود از معركه بگريخت . يكى از تركمانان اميرداد حبشى را اسير كرده نزد بزغش آورد . بزغش او را بكشت . بركيارق به جرجان . سپس دامغان رفت ، و از راه بيابان عازم اصفهان شد . ولى سلطان محمد بر او پيشى گرفت ، و وارد اصفهان گرديد . بركيارق به سميرم [ 3 ] رفت .

عزل وزير عميد الدولة بن جهير و وفات او

گفتيم كه سلطان بركيارق وزارت خويش به الاعز [ 4 ] ابو المحاسن داد . او در جنگ نخست ميان بركيارق و محمد اسير شد ، و مؤيد الملك [ 5 ] ، پسر نظام الملك ، وزير محمد آزادش ساخت . و با او نيكى كرد و به بغدادش فرستاد ، و او را واداشت تا از خليفه بخواهد كه خطبه به نام محمد كند . نيز از المستظهر خواست كه وزير خود عميد الدولة بن جهير را عزل نمايد . چون اين خبر به عميد الدوله رسيد كسى را ( صباوة بن خمارتكين ) فرستاد تا در راه بر اعز ابو المحاسن حمله كند و او را بكشد . آن مرد در نزديكى بعقوبا [ 6 ] ، با اعز رو به رو شد . اعز به دژى پناه برد و موضع گرفت . آن مرد كه براى كشتن او رفته بود ، او را پيام آشتى داد ، و خواستار ديدار او شد ، و با او ديدار كرد . ولى اعز ايلغازى [ 7 ] ، پسر ارتق را كه در زمرهء ياران او در آمده بود ، و اينك به راذان [ 8 ] رفته بود ، فراخواند . شب هنگام او بازگشت ، و آن مرد نوميد گرديد و برفت . چون نامهء مؤيد الدوله در باب عزل اعز به المستظهر رسيد ، در ماه رمضان سال 493 او را دستگير كرد . برادرانش را نيز در بند افكند ، و از او بيست و پنج هزار دينار مصادره نمود . عميد الدوله در سراى خلافت همچنان محبوس بود ، تا در محبس خويش بمرد .
هامش
[ ( 1 ) ] برغش . [ ( 2 ) ] كوكر . [ ( 3 ) ] اسيرهم . [ ( 4 ) ] الاغر . [ ( 5 ) ] مؤيد الدوله . [ ( 6 ) ] عقر بابل . [ ( 7 ) ] ابو آلغازى . [ ( 8 ) ] بغداد .