محمد سپاه خود تعبيه داد . امير آخور ، و پسرش اياز در ميمنه بودند ، و مؤيد الملك و غلامان نظاميه در ميسره ، خود نيز در قلب قرار گرفت . در سپاه بركيارق نيز ، او و وزيرش ، الاعز ابو المحاسن در قلب بودند ، و گوهر آئين و صدقة بن مزيد و سرخاب بن بدر در ميمنه بودند ، و كربوقا و ديگر امرا در ميسره .
گوهر آيين از ميمنهء بركيارق بر ميسرهء محمد زد . ميسرهء محمد منهزم شد ، آن سان كه خيمههايشان به غارت رفت . آنگاه ميمنهء محمد بر ميسرهء بركيارق حمله كرد ، ميسرهء بركيارق منهزم شد . محمد نيز خود حمله كرد و بركيارق روى به گريز نهاد . گوهر آيين كه از پى فراريان مىتاخت ، بازگشت . ناگاه اسبش بر زمينش زد ، و او كشته شد . سپاهيان بركيارق بگريختند . وزيرش ابو المحاسن اسير گرديد . ولى مؤيد الملك او را اكرام كرد ، و به بغداد بازش گردانيد ، تا با المستظهر در باب از سر گرفتن خطبه به نام سلطان محمد گفتگو كند . او نيز اقدام كرد ، و در نيمهء رجب سال 493 ، بار ديگر در بغداد خطبه به نام محمد خواندند .
ابتداى كار گوهر آيين چنين بود كه ، او از آن زنى بود از مردم خوزستان پس به خدمت ملك ابو كاليجار بن سلطان الدوله درآمد . هر بار كه به اهواز مىآمد ، از بر آوردن نيازهاى آن زن قصور نمىورزيد و خاندان آن زن از او نيك بهرهمند مىشدند . ابو كاليجار او را با پسر خود ابو نصر به بغداد فرستاد . چون طغرلبك ابو نصر را بگرفت ، و به قلعهء طبرك فرستاد ، او نيز با او بدان قلعه رفت . چون ابو نصر بمرد ، به خدمت سلطان الب ارسلان درآمد ، و نزد او مقام يافت . سلطان ، واسط را به او اقطاع داد ، و او را شحنهء بغداد گردانيد . در آن روز كه يوسف خوارزمى الب ارسلان را گشت ، او نيز حضور داشت ، و خويشتن را سپر سلطان گردانيد . سپس ملكشاه پسر الب ارسلان او را به بغداد فرستاد ، تا ترتيب خلعت و منشور او را دهد . او تا هنگام مرگ ، همچنان شحنهء بغداد بود . هيچ يك از خدم ، از جهت نفوذ كلمه و كمال قدرت به پايه او نرسيده بودند .
مصاف بركيارق با برادرش سنجر
چون سلطان بركيارق از برادرش محمد منهزم گرديد ، به رى رفت ، و پيروان و ياران خود را ، از سرداران و امرا فراخواند ، و اينان به دو پيوستند . بركيارق و ياران او از رى به اسفراين رفتند . در آنجا او به اميرداد [ 1 ] حبشى ، پسر التونتاق نامه نوشت ، و او را به نزد خود خواند ، امير داد صاحب خراسان و طبرستان بود ، و در دامغان مقام داشت . پاسخ داد كه به نيشابور رود ، تا نزد او آيد . بركيارق وارد نيشابور شد . نخست رؤسايشان را دربند
هامش
[ ( 1 ) ] داود .