خلافت المستكفى باللّه
خلع متقى و ولايت المستكفى باللّه
متقى همچنان در نزد بنى حمدان بود - از ماه ربيع الاخر سال 332 تا پايان آن سال - ولى كمكم ملول شد و ناچار گرديد با توزون باب گفتگو را بگشايد . پس ابو عبد اللّه بن ابى موسى الهاشمى و حسن بن هارون را نزد او فرستاد ، شايد ميانشان صلح افتد . نيز به اخشيد محمد بن طغج ، صاحب مصر نوشت كه نزد او آيد . اخشيد بيامد تا به حلب رسيد .
ابو عبد اللّه سعيد بن حمدان از سوى پسر عمش ناصر الدوله عامل حلب بود . از شهر خارج شد و ابن مقاتل را به جاى خود نهاد . ناصر الدوله از او پنجاه هزار دينار مصادره كرده بود . اين بود كه به استقبال اخشيد رفت . او نيز بر خراج مصر امارتش داد . اخشيد از حلب به راه افتاد ، و متقى را در رقه ديدار كرد ، و به او و به وزير ابو الحسين بن مقله ، و ديگر حواشى هدايايى كرامند داد ، و كوشيد تا متقى را با خود به مصر برد ، و بساط خلافت را در مصر بگسترد . اما متقى نپذيرفت ، و او را از سطوت توزون بترسانيد .
همچنين از ابو الحسين بن مقله خواست كه به مصر رود ، تا زمام امور بلاد را به دستش سپارد ، ابن مقله نيز نپذيرفت . اينان منتظر بازگشت رسولان خود از نزد توزون بودند . رسولان آمدند و سوگند نامهء توزون و ابن شيرزاد را ، كه قضات و عدول و عباسيان و علويان و ديگر طبقات مردم بدان گواهى داده بودند ، آوردند . علاوه بر آن نامههايى به خط خود آنان در تائيد آن سوگند برسيد . متقى چون محضر و نامهها را خواند ، در آخر محرم سال 333 بىدرنگ از راه فرات عازم بغداد شد . توزون در سنديه به پيشبازش شتافت ، و زمين بوسه داد ، و گفت كه من به سوگند خود وفا كردم . ولى بر او و بر يارانش موكلان گماشت و او را در خيمهء خود فرود آورد . آنگاه فرمود تا چشمانش را ميل كشيدند ، و ابو القاسم عبد اللّه بن المكتفى باللّه را فرا خواند و همهء طبقات با او بيعت كردند ، و او را المستكفى باللّه لقب داد . مدت خلافت متقى سه سال و نيم بود . متقى را نيز بياوردند . او