تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 639

مساهمون:

ص٦٣٩
درآمد . ابن رائق به سراى خلافت پناه برد و بر باروهاى آن منجنيق و عراده نهاد . عامهء مردم لباس رزم پوشيدند ، و هرج و مرج در بغداد بالا گرفت . متقى در نيمهء ماه جمادى - الاخر ، به سوى نهر ديالى گريخت . ابو الحسين البريدى از رودخانه و از خشكى راه بر او بگرفت ، و منهزمش ساخت و وارد سراى خليفه شد . متقى ، و پسرش ابو منصور و ابن - رائق به موصل گريختند . شش ماه از امارت ابن رائق گذشته بود . وزير ، قراريطى پنهان شد ، و سراى خلافت به غارت رفت و حرمسراها تاراج گرديد ، و هرج و مرج در همه جا بالا گرفت . كورتكين را از زندانش ربودند ، و ابو الحسين او را به واسط نزد برادر خود فرستاد . ولى متعرض القاهر باللّه نشدند . ابو الحسين البريدى در سراى مونس ، كه ابن رائق در آنجا مسكن گرفته بود ، داخل شد . توزون را رياست شرطه در جانب شرقى داد ، و نوشتكين را رياست شرطه در جانب غربى . ابو الحسين البريدى گروگان‌هاى سردارانى را كه با توزون و ديگران بودند ، بگرفت . زنان و فرزندانشان را نزد برادرش ابو عبد اللّه البريدى به واسط فرستاد . غارت و چپاول در بغداد چنان بالا گرفت ، كه مردم خانه‌هاى خود را ترك گفتند . در بازارها ، بر هر كر از غلات پنج دينار ماليات بستند ، و اين سبب گران شدن قيمت‌ها گرديد . از كوفه غلات رسيد ، ولى عامل بغداد آن را ضبط كرد و گفت : اين را عامل كوفه فرستاده ( يعنى متعلق به دولت است ) . بهاى يك كر گندم و جو به سيصد دينار رسيد . جماعتى از قرمطيان ، كه با عامل بغداد بودند ، با تركان به زد و خورد پرداختند ، و آنان را منهزم ساختند . همچنين ميان عامه و ديلم نيز جنگ افتاد . عمال به سبب تطاول سپاهيان پنهان شدند . آنان كشتزارها را همچنان با خوشه درو مىكردند و مىبردند . با اين همه بلاها كه بر سر بغداد آمد ، گويى خداوند از آن انتقام مىگرفت .

كشته شدن ابن رائق و امارت ابن حمدان به جاى او

بدان هنگام كه ابو عبد اللّه البريدى آهنگ بغداد داشت ، متقى نزد ناصر الدوله كس فرستاد و از او يارى طلبيد . او نيز سپاهى به سردارى برادرش سيف الدوله بفرستاد . سيف - الدوله به تكريت كه رسيد ، متقى و ابن رائق را در حال فرار ديد . شرايط خدمت به جاى آورد ، و با او به موصل بازگرديد . ناصر الدوله از موصل بيرون آمد و به جانب شرقى رخت كشيد . رسولان ميان او و ابن رائق به آمد و شد پرداختند . ابن رائق سوگند خورد ، و با او دست دوستى داد . ناصر الدوله در جانب شرقى دجله فرود آمد . امير ابو منصور ، پسر متقى ، و ابن رائق به ديدار او به آن سوى آب رفتند ، و ناصر الدوله نيز شرايط اكرام به جاى آورد . چون پسر متقى سوار شد كه بازگردد ، ناصر الدوله ابن رائق را گفت : نزد من بمان تا در آن مهم گفتگو كنيم . او عذر آورد . ناصر الدوله اصرار كرد ، و ابن رائق بيمناك شد .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 639 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى