تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 620

مساهمون:

ص٦٢٠
ياقوت به تستر ( شوشتر ) آمد . او را خادمى بود به نام مونس ، گفتش اى امير ، بريدى هر چه مىكند جز خدعه‌اى بيش نيست ، و يك يك خدعه‌هاى او را به دو نمود ، و اشارت كرد به بغداد رود ، و گرنه بر سر بريدى تاخت آورد ، و او را از اهواز براند . ولى ياقوت نصيحت او نشنيد ، و از سعايتش ملول گرديد . دسته دسته يارانش نزد بريدى رفتند ، تا آنجا كه جز هشتصد تن با او نماند . الراضى باللّه پسر ياقوت ، مظفر را ، پس از يك هفته از زندان آزاد كرد ، و نزد پدر فرستاد . مظفر از او خواست كه به بغداد رود . اگر به مقصود خود رسيد كه هيچ ، و گرنه به موصل و ديار ربيعه رود ، و آنجا را در تصرف آرد . باز هم ياقوت نپذيرفت و نزد ابو عبد اللّه البريدى رفت . بريدى به اكرام پذيرايش شد ، ولى موكلان بر او گماشت . ياقوت در اين احوال ياران خود را از هر گونه اقدامى باز مىداشت ، تا روزى بريدى خبر داد كه از سوى خليفه نامه‌اى رسيده كه ياقوت بايد از اين بلاد يا به بغداد برود ، يا به بلاد جبل ، تا او را از آن پس به يكى از اعمال آن ناحيه امارت دهد . ياقوت يك ماه مهلت خواست . بريدى مهلتش نداد ، و از اهواز سپاهيانى براى بيرون راندنش بفرستاد . ياقوت به ناچار به عسكر مكرم راند ، كه شنيده بود پسر بريدى در آنجا آسوده با سپاهى نشسته است . چون بامداد به شهر درآمد ، هيچ كس را در آنجا نديد ، زيرا كه جاسوس به دروغ خبر داده بود . در اين حال سپاه بريدى به سردارى ابو جعفر الحمال [ 1 ] برسيد ، و نبرد درگرفت . به ناگاه جماعتى از پشت سر بر او حمله آوردند . لشكر ياقوت منهزم شد . و يارانش هر يك به سويى گريختند . او ناشناس در پاى ديوار رباطى نشست . چند تن از ياران بريدى برسيدند . او را شناختند و كشتند و سرش برگرفتند و به لشكرگاه بردند . ابو جعفر الحمال او را دفن كرد . بريدى كسانى را به تستر ( شوشتر ) فرستاد ، تا اموال او را بياورند . پسرش مظفر را نيز بگرفت و او را به بغداد فرستاد ، و خود به تنهايى در آن بلاد به حكومت نشست . اين واقعه در سال 324 بود .

رفتن ابن مقله به موصل ، و امارت ناصر الدوله بن حمدان

ناصر الدوله ، ابو محمد حسن بن ابى الهيجاء عبد اللّه بن حمدان ، عامل موصل بود . عمش ابو العلاء سعيد بن حمدان ، در نهان ، موصل و ديار ربيعه را مقاطعه كرد ، و به موصل رفت ، و چنان نمود كه آمده است تا از برادرزادهء خود خراج طلب كند . چون ناصر الدوله خبر يافت ، براى ديدار او بيرون آمد . ولى راهى ديگر در پيش گرفت . ابو العلاء سعيد بن حمدان به سراى برادرزاده درآمد [ ولى از او نشانى نديد . به انتظار آمدنش
هامش
[ ( 1 ) ] الجمال .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 620 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى