گفت « خدا كند كه خليفه از شر اين مفسد راحت گردد » . مؤتمن بيامد و هر چه رفته بود با قاهر بگفت . قاهر ، مؤتمن را با هدايايى جميل ، نزد زن صندل فرستاد . زن به خوشرويى و سپاس آن هدايا بپذيرفت . روز ديگر مؤتمن نزد زن رفت و حال پرسيد . زن گفت ، شوى او نيز از آن هدايا سخت شادمان شده است ، و خليفه را دعا گفته است . مؤتمن نيز براى صندل و زنش از احسان و جوانمردى و نيك سيرتى خليفه سخنها گفت ، و زن را واداشت ناشناخته به سراى قاهر رود ، تا خليفه هر چه مىخواهد ، به زبان خود به او بگويد و او به صندل برساند .
گروه ساجيه را سردار بزرگى بود ، به نام سيما ، كه همه گوش به فرمان او بودند . صندل و ديگر يارانش سيما را از واقعه آگاه كردند . او گفت بىمداخلت طريف السبكرى اين كار راست نيايد ، زيرا مىدانستند كه او را با مونس خصومت است . طريف او را اجابت كرد ، بدين شرط كه مونس و بليق و پسرش از ميان نروند ، و مونس در مقام خود باقى بماند .
هر دو جانب بدين شرط سوگند خوردند .
طريف از قاهر طلب كرد كه او نيز به خط خود تعهد كند . او نيز آنچه مىخواستند تعهد كرد ، و افزود با مردم نماز بخواند ، و در جمعهها اداى خطبه نمايد ، و با مردم حج به جاى آورد ، و به غزو رود ، به مظالم نشيند ، و جز اين از كردارهاى نيكو . با جماعتى از غلامان حجريه ، كه بليق آنان را دور كرده بود ، و به جاى آنان اصحاب خود را گماشته بود ، نيز گفتگو كرد . آنان نيز موافقت كردند . اين اخبار به ابن مقله و به بليق رسيد . آهنگ دستگيرى سران ساجيه و حجريه نمودند .
ولى چون از بروز فتنه بيمناك بودند گفتند بايد كار قاهر را يكسره كرد ، ولى به سبب بيمارى و دور از دسترس بودن او ، نتوانستند به او دست يابند . آنگاه قضيه قرمطيان را شايع كردند . چنان كه گذشت .
چون قاهر مونس را گرفت ، حاجبى خويش به سلامة الطولونى داد ، و شرطه را به احمد بن خاقان و وزارت را به ابو جعفر محمد بن القاسم بن عبيد اللّه [ 1 ] . آنگاه فرمود تا ندا دهند كه هر كه از پنهانشدگان بيرون نيايد ، عذابى اليم در انتظار اوست . ابو احمد بن المكتفى را بيافتند . چون آوردندش ، بر سر او ديوارى ساختند تا بمرد . آنگاه بر على بن بليق دست يافتند . او را نيز بكشتند .
در ماه شعبان سپاهيان ، بانگ و خروش برآوردند . اصحاب مونس نيز با آنان بودند . اينان نام مونس را فرياد مىزدند ، و مىخواستند كه او از زندان آزاد شود ، و قصر روشن را كه از آن ابو جعفر وزير بود ، آتش زدند . قاهر ، پس از سر بريدن على بن بليق ، به زندان بليق
هامش
[ ( 1 ) ] عبد اللّه .