و قصه گويان و نديمان و مسخرهگان را حذف كرد ، و نيز راتبهء خردسالان و كسانى را كه سلاح بر نمىگرفتند ، و پيران سالخورده و از كار افتادهگان را از دفتر سپاهيان برانداخت . و خود به تن خويش ، انجام كارها را به دست گرفت ، و مردانى كافى و لايق را امارت داد .
پس ابو العباس الخصيبى را به محاكمه كشيد . فقها و قضاة و كتاب را نيز حاضر آورد ، و از اموال خراج و نواحى و مصادرات و متكلفين پرسيد ، كه چه تحصيل شده و چه باقى مانده . او گفت كه هيچ نمىداند . پس از اموالى كه به يوسف ابن ابى الساج داده بود پرسيد ، و گفت چگونه چنان مالى را بىآنكه جايى براى مصرف و خرج كردن آن داشته باشد ، به او ارزانى داشته و چگونه اعمال مشرق را به دو داده ، آنگاه او را به نواحى صحرا و هجر فرستاده ، حال آنكه ابن أبى الساج و يارانش از مردم كوهپايه و سردسيرند ؟ در جواب گفت : « مىپنداشتم طاقت آن را دارند كه با قرمطيان بجنگند . » آنگاه پرسيد « چگونه جايز مىدانستى كه زن و فرزند كسانى را كه اموالشان را مصادره مىكردى بزنند ؟ » . او در جواب خاموش ماند . از خراج پرسيدند ، سخنان بى سر و ته گفت . على بن عيسى گفت : تو امير المؤمنين را عملا فريب مىدادى ، پس چرا عذر مىآورى كه به كارها آشنا نبودهاى ؟
آنگاه به زندانش بردند ، و على بن عيسى همچنان بر كرسى اقتدار نشسته بود . ولى كمكم كارها درهم آشفت ، و درآمدها نقصانى فاحش گرفت ، و هزينهها روى در فزونى نهاد .
مقتدر در اين روزها پيوسته در هزينههاى خدم و حرم ، بى حد و حصر مىافزود . چون سپاهيان از انبار بازگشتند ، مقتدر دويست و چهل هزار دينار به ارزاقشان درافزود . چون سپاهيان از انبار بازگشتند ، مقتدر دويست و چهل هزار دينار به ارزاقشان در افزود . چون على بن عيسى چنان ديد ، در كار خود فرو مانده نه ماندن مىتوانست و نه رفتن . از نصر حاجب نيز سخت بيمناك بود ، زيرا ميان نصر حاجب و مونس خادم خصومتى بود ، و مونس به وزير گرايش داشت . اين امر آتش كينه را در دل نصر برافروخته بود . سپس على بن عيسى از وزارت استعفا خواست . مونس كوشيد تا او را آرامش دهد . على بن عيسى گفت : « تو به زودى به رقه خواهى رفت و من بعد از تو ، بر جان خويش مىترسم » .
چون مونس رفت ، مقتدر در باب وزارت با نصر حاجب گفتگو كرد . او به وزارت ابو على بن مقله اشارت كرد . مقتدر او را در سال 316 وزارت داد ، و على بن عيسى و برادرش عبد الرحمان را بگرفت . ابن مقله سر رشتهء امور وزارت بر دست گرفت ، و ابو عبد اللّه البريدى را به سبب مودتى كه ميانشان بود ، به يارى برگزيد . پس از دو سال و چهار ماه ، مقتدر او را عزل كرد ، زيرا از مونس خادم به وحشت افتاده بود ، و ما در اين باره سخن خواهيم گفت . ابن مقله متهم بود كه به مونس خادم گرايش دارد . در فرصتى كه مونس از بغداد بيرون رفته بود ، ابن مقله به سراى خلافت آمد ، مقتدر فرمود تا دستگيرش كردند . چون مونس بازگشت ، از مقتدر خواست كه او را به وزارت بازگرداند ، ولى مقتدر اجابتش ننمود ، و سليمان بن الحسن را وزارت داد ، و فرمود تا على بن عيسى ، به سبب آشنايىاش به
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 582
مساهمون: ابن خلدون
ص٥٨٢