آنان رفت و منهزمشان ساخت ولى از امارت طبرستان نيز استعفاء كرد ، و بار ديگر ، پسر نوح به امارت طبرستان آمد و كارها را چنان كه بود به صلاح آورد . چون پسر نوح بمرد .
محمد بن ابراهيم بن صعلوك حكومت طبرستان يافت . او نيز مردى بد سيرت بود ، و با مردم طبرستان راه و رسم دگرگون كرد . حسن بن على الاطروش فرصت غنيمت شمرد ، و مردم ديلم را به جنگ طبرستان فرا خواند . مردم اجابتش كردند . ابن صعلوك سپاه گرد آورد و به مقابله با او روانه شد . در فاصلهء يك روزه راه تا شالوس ( چالوس ) ، در ساحل دريا جنگ آغاز كردند . ابن صعلوك شكست خورد ، و از ياران او چهار هزار نفر كشته شدند .
باقى به سالوس ( چالوس ) پناه بردند . اطروش شهر را در محاصره گرفت ، تا امان خواستند ، آنگاه از آنجا بازگشت و به آمل [ 1 ] رفت .
حسن بن القاسم العلوى الداعى ، كه داماد اطروش بود ، بر سر اين مردم امان خواسته رسيد ، و همه را به قتل آورد . اطروش بر طبرستان مستولى شد و ابن صعلوك در سال 301 به رى رفت ، و از آنجا روانهء بغداد شد .
اطروش ، مردى زيدى مذهب بود ، و همهء كسانى كه به دست او مسلمان شده بودند ، از آن سوى سفيد رود [ 2 ] تا آمل به كيش شيعه درآمدند . در سال 302 ، حسن بن على الأطروش العلوى ، پس از تصرف آمل به سالوس ( چالوس ) بازگشت . ابن صعلوك سپاهى از رى به جنگ او فرستاد . اطروش آن سپاه را در هم شكست و به آمل بازگشت .
اطروش مردى عادل و نيك سيرت بود . در زمان او همانندش كس نبود . در جنگ شمشيرى بر سرش خورده بود و گوشش را كر كرده بود ، از اين رو او را اطروش مىگفتند .
بعضى او را حسن بن على الداعى گويند ، و اين درست نيست . زيرا داعى حسن بن القاسم داماد اوست ، و ما پس از اين از او ياد خواهيم كرد .
اطروش را چند پسر بود : يكى ابو الحسن نام داشت و جماعتى از سرداران ديلم در خدمت او بودند : چون ليلى ابن النعمان كه امارت جرجان داشت . ديگر از ماكان بن كاكى [ 3 ] ، كه بر استر آباد و معرا ( ؟ ) حكم مىراند . از سرداران پسرش جماعتى ديگر از ديلم بودند ، چون اسفار بن شيرويه ، كه از ياران ماكان بن كاكى [ 3 ] بود و مرداويج زيارى از اصحاب اسفار ، ديگر از ياران او لشكرى بود . همچنين بنى بويه از ياران مرداويج بودند ، و ان شاء الله دربارهء همه سخن خواهيم گفت .
غلبهء عبيد اللّه بن المهدى بر اسكندريه و رفتن مونس به مصر
در سال 302 ، عبيد الله المهدى لشكريان خود را از افريقيه به اسكندريه فرستاد . سردار
هامش
[ ( 1 ) ] در همه جا ، آمد .
[ ( 2 ) ] اسعيد ولى .
[ ( 3 ) ] در همه جا كالى .