مستحق خلافت مىدانيد . معتضد فرمود تا او را شكنجه دهند . چنان كه استخوانهايش را خرد كنند ، آنگاه دستها و پاهايش را ببريدند ، سپس كشتندش .
چون شبل ، قرمطيان را در سواد كوفه سركوب نمود . آنان به شام و از آنجا به دمشق رفتند . امارت دمشق را طغج بن جف بر عهده داشت . او غلام احمد بن طولون بود ، كه از سوى هارون بن خمارويه امارت آن نواحى يافته بود . او بارها با قرمطيان نبرد كرد و بارها از آنان شكست خورد . اين بود اخبار قرمطيان در آغاز كارشان . اكنون عنان سخن مىكشيم و باقى اخبارشان را ، چنان كه معمول ماست ، در اين كتاب مىآوريم .
گرفتن پسر سامان خراسان را از عمرو بن الليث و اسير كردن او ، و سپس كشتنش
چون عمرو بن الليث الصفار ، خراسان را از دست رافع بن هرثمه [ 1 ] بستد ، و او را بكشت و سرش را براى معتضد فرستاد ، از او خواست كه افزون بر امارت خراسان ، ما وراء النهر را نيز به دو دهد . اين نامه را نوشت و سپاهى به جنگ اسماعيل بن احمد ، امير ما وراء النهر بسيج كرد ، و محمد بن بشير را كه از اخص اصحابش بود بر آن سردارى داد ، و چند تن از سرداران نيز با او روان نمود . او به آمل [ 2 ] ، در كنار جيحون آمد . اسماعيل از رود گذشت و بر آنان حمله آورد و منهزمشان ساخت ، و محمد بن بشير ، با شش هزار تن از سپاهيانش كشته شدند . باقيماندهء سپاه به نيشابور - نزد عمرو - بازگشتند . عمرو بار ديگر بسيج لشكر كرد و به بلخ رفت ، و به اسماعيل نامه نوشت و مهربانىها نمود ، و گفت : من در سرزمينى هستم و تو در سرزمينى ديگر ، و دنيا پهناور است . مرا به خود واگذار و از دوستى با من سودها ببر . ولى اسماعيل نپذيرفت .
براى لشكريان عمرو گذر كردن از نهر دشوار بود ، ولى اسماعيل از نهر بگذشت و راههاى بلخ را بگرفت ، و عمرو را در محاصره افكند . پس جنگ را آغاز كردند . عمرو از معركه بگريخت ، و در راهى از يارانش جدا افتاد و در نيزارى گرفتار آمد و اسير شد . اسماعيل او را به سمرقند فرستاد ، و از آنجا در سال 288 ، نزد معتضدش گسيل داشت . معتضد او را به حبس افكند ، تا در سال 289 در زندان به دست فرزند معتضد ، يعنى مكتفى كشته شد .
عمرو مردى سياستمند بود . بردگانى بسيار مىخريد ، و برايشان مواجب ترتيب مىداد و ميان سردارانش پخش مىكرد ، تا او را از آنچه در خانه و دستگاه آنان مىگذرد آگاه سازند . همچنين مردى سخت مهيب بود . هيچكس حق نداشت غلام يا خادمى را عقوبت كند ، مگر آنكه نخست حاجبان او را آگاه سازد .
هامش
[ ( 1 ) ] الليث .
[ ( 2 ) ] آمد .