تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 544

مساهمون:

ص٥٤٤
ابو سعيد به هجر رفت و آنجا را بگرفت و مردمش را امان داد . فراريان سپاه عباس بن عمرو ، به بصره بازمىگشتند . مردم بصره كاروان‌هاى آب و طعام برايشان فرستادند ، اما بنى اسد راه بر آنان گرفتند و آنچه با كاروان بود بزدند ، و آن فراريان را كشتند . اين امر سبب اضطراب مردم بصره شد و هر كس مىكوشيد كه از شهر به جاى ديگر رود . ولى احمد الواثقى ، عامل بصره مانع آنان گرديد . جنابى ، عباس الغنوى را آزاد ساخت ، و او از راه ابله به بغداد رسيد . معتضد او را خلعت داد . اما ظهور قرمطيان در شام چنين بود : زكرويه [ 1 ] پسر مهرويه داعى قرمطيان ، كسى بود كه نامهء مهدى را به عراق آورد . چون ديد كه در ناحيهء سواد پى در پى لشكرهايى به جنگ قرمطيان مىروند ، و آنان را مىكشند ، به اعراب بنى اسد و طى پيوست ، ولى آنان اجابتش نكردند . زكرويه فرزندان خود را به ميان قبايل كلب بن وبره فرستاد ، ولى جز بنى العليص [ 2 ] بن ضمضم بن عدى بن خباب [ 3 ] ، كس به دو پاسخ نداد . اينان با پسر زكرويه [ 4 ] به نام يحيى و كنيهء ابو القاسم بيعت كردند و او را به « الشيخ » لقب دادند . او مدعى بود كه از فرزندان امام اسماعيل فرزند امام جعفر صادق است ، و او يحيى بن عبد اللّه بن يحيى بن اسماعيل [ 5 ] است . مىگفت صد هزار پيرو دارد و اين ناقه كه بر آن سوار است ، مأمور است ، و هر كه از پى او رود پيروز گردد . شبل ، غلام معتضد ، با سپاهى از ناحيه رصافه قصد او كرد . ياران او شبل را به قتل آوردند . معتضد شبل ، غلام احمد بن محمد الطائي را به مقابلهء آنان فرستاد . او از قرمطيان كشتار بسيار كرد ، و يكى از سرانشان را گرفته نزد معتضد آورد . معتضد به او گفت : شما مىپنداريد كه روح خدا و پيامبرانش در اجساد شما حلول مىكند ، و شما را از لغزش‌ها بازمىدارد ، و به كارهاى نيك وامىدارد . آن مرد گفت : اى مرد اگر خدا در ما حلول كند تو را چه سود ، و اگر روح ابليس حلول كند تو را چه زيان ؟ گفتارى را كه به تو ربطى نداشته باشد واگذار ، و چيزى گوى كه به تو مربوط باشد . معتضد گفت : اكنون تو چيزى بگوى مرا در آن سودى باشد . گفت : رسول خدا ( ص ) از جهان رخت بربست ، و حال آنكه پدر شما عباس زنده بود نه خواستار خلافت بود و نه كس با او بيعت نمود . پس ابو بكر نيز از دنيا برفت و خلافت نصيب عمر شد . ابو بكر عباس را مىديد ، ولى به دو وصيت نكرد . عمر نيز او را جزء اصحاب شورى قرار نداد . آنان شش تن بودند . هم از خويشاوندان بودند و هم جز آنان . و اين امر به مثابهء اجماع آنان است بر رد جد تو در امر خلافت . پس اكنون به چه چيز خود را
هامش
[ ( 1 ) ] ذكرويه . [ ( 2 ) ] القليظى . [ ( 3 ) ] جناب . [ ( 4 ) ] ذكرويه . [ ( 5 ) ] طبرى : محمد بن عبد الله بن محمد بن اسماعيل بن جعفر بن محمد . . . در ابن اثير نيز چنين است .