تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 509

مساهمون:

ص٥٠٩

كشته شدن صاحب الزنج

در سوم محرم سال 270 ، غلام ابن طولون برسيد ، با سپاهى گران ، موفق آنان را به نيكوئى فرود آورد ، و هر يك را بر حسب مرتبه‌اش راتبه و ارزاق داد و گفت براى نبرد با صاحب الزنج آماده باشند . چون موفق بر نهر ابو الخصيب استيلا يافت و پلهايى را كه بر روى آن بود ببريد ، صاحب الزنج فرمان داد كه در دو سوى رود ديواره‌هايى برآورند تا رودخانه تنگ شود ، و حركت كشتىها در آن ميسر نگردد . بنابر اين پيشروى از راه آب ، منوط به آن بود كه ديواره‌ها را بردارند . اين كار زمانى دراز مدت گرفت ، و ياران صاحب الزنج همچنان از آن دفاع مىنمودند . موفق ، لؤلؤ را بدين مهم نامزد كرد ، تا سپاهيانش را از آن تنگناها پيش برد . آنان نيز تحمل رنجى فراوان نمودند ، تا خود را به سپاه صاحب الزنج رسانيدند . موفق هر روز بر سپاه خصم مىتاخت و جنگجويانشان را مىكشت و خانه‌هايشان را آتش مىزد و آنان را كه اسير مىشدند به قتل مىآورد . در جانب غربى ، بقايايى از بناها و مزارع مانده بود و در آنها جماعتى به نگهبانى اشتغال داشتند . ابو العباس پيش رفت و بر آنان ضربتى سخت فرود آورد ، چنان كه تنها كسانى زنده ماندند كه توانستند بگريزند . آنگاه موفق راه‌بندها را به آتش كشيد ، و قصد رو به رو شدن با صاحب الزنج نمود . پسرش ابو العباس را به سراى مهلبى فرستاد ، و امان‌خواستگان را به فرمان شبل بن سالم نهاد ، و فرمان داد كه براى آغاز نبرد ، منتظر دميدن در بوق باشند . علم سياه را بر فراز بام كرمانى زد ، و چون همهء جا استوار گرديد ، از دريا و خشكى حمله آغاز كرد ، و در بوق دميد . اين واقعه در سه روز باقىمانده از ماه محرم سال 270 بود . تنور جنگ تافتن گرفت . ياران صاحب الزنج منهزم گشتند و شمارى عظيم يا كشته شدند ، يا در آب غرق گشتند . موفق بر شهر غلبه يافت و اسيران را آزاد كرد . در عوض خليل و ابن ابان با همه زن و فرزندانشان را اسير كردند . صاحب الزنج و پسرش انكلاى و سليمان بن جامع و ديگر سرداران او ، به جايى در نهر سفيانى رفتند . آنجا را براى روزى كه دشمن بر شهر تسلط يابد آماده كرده بودند . موفق با كشتىها از آب ، و لؤلؤ از خشكى بدانجاى روى نهادند . موفق خود را با اسب به آب زد و يارانش نيز از پى او درآمدند و بر صاحب الزنج و يارانش حمله‌اى سخت كردند ، تا از نهر سفيانى بيرون رفتند ، و به كوهى كه آن سوى رود بود پناه جستند . لؤلؤ بازگشت ، و موفق او را سپاس گفت و بر مرتبه‌اش درافزود ، و مردم بدين پيروزى شادمان شدند . آنگاه موفق ياران خود را گرد آورد ، و از اينكه از او دور افتاده بودند آنان را سرزنش نمود . آنها گفتند ، پنداشته بوديم كه او بازگشته است . آنگاه هم سوگند خوردند كه رزم را