زيرا راهها تنگ و پر خطر و لغزنده بود . و از ديگر سو ياران صاحب الزنج به پيچ و خمهاى آن آگاه بودند ، و سپاهيان او ناآگاه . اين بود كه راه ديگر در پيش گرفت ، چنان كه به باروهاى شهر او حمله برد . و تا راه گشوده شود ، از بارويى كه بر كنار نهر منكى [ 1 ] بود نبرد آغاز كرد ، و خود نيز به تن خويش ، در ويران ساختن آن شركت جست . جنگ سخت شد و شمار كشتگان و مجروحان به غايت رسيد .
بر رودخانه دو پل بود ، كه ياران صاحب الزنج از آنها مىگذشتند و بر سپاه موفق مىتاختند و بازمىگشتند و چون سپاهيان موفق از پى آنان از پل مىگذشتند ، كشتارشان مىكردند . موفق فرمان داد آن دو پل را ويران كنند ، و ويران كردند .
بالاخره توانستند چند بارو را ويران سازند ، و به درون شهر رخنه كنند و خود را به خانهء ابن سمعان ، كه خزائن و دواوين صاحب الزنج در آنجا بود ، برسانند . از آنجا كه به مسجد جامع رفتند و ويرانش نمودند . از ياران صاحب الزنج ، جمعى دل بر هلاك نهادند ، تا شايد نگذارند منبر او را از مسجد بيرون برند ، ولى نتوانستند . منبر را نزد موفق بردند .
موفق فرمان داد كه هر چه بيشتر باروها را ويران كنند . كم كم نشانههاى پيروزى آشكار شد . در اين روز تيرى بر سينهء موفق نشست . اين واقعه پنج روز باقى مانده از جمادى الاولاى سال 269 ، اتفاق افتاد . موفق به لشكرگاه خود بازگشت . اما تا لشكريان خود را قويدل گرداند ، روز ديگر با آن ريش كه بر سينه داشت به آوردگاه آمد ، اما ياراى ايستادنش نبود . به بستر بازگشت و اين امر سبب اضطراب در لشكر او شد . گفتند بهتر است به بغداد برگردد و او امتناع كرد . موفق سه ماه همچنان در بستر بود و روى از لشكر پوشيده مىداشت ، تا جراحتش شفا يافت .
چون به كارزار بازگشت ، ديد كه ياران صاحب الزنج هر چه از باروها ويران كرده بودند ، بار ديگر مرمت كردهاند . موفق بار ديگر فرمان داد باروها را ويران كنند . و جنگ را از كرانه رود منكى آغاز نمايند . صاحب الزنج يقين داشت كه اين بار نيز از اين سو حمله خواهند كرد . موفق روزى براى نبرد سوار شد و كشتىهاى خود را از پائين نهر ابو الخصيب فرستاد ، تا به يكى از قصرهاى آن دست يافتند . آتش در آن زدند و هر چه بود تاراج كردند و بسيارى از زنانى را كه در آنجا بودند ، بربودند .
موفق در پايان همان روز پيروزمند بازگشت . پگاه روز ديگر ، جنگ را آغاز كرد .
پيش روان لشكر به خانهء انكلاى ، پسر صاحب الزنج رسيدند . خانهء او پيوسته به خانهء پدرش بود . ابن ابان فرمان داد تا بر راههايى كه سپاهيان موفق از آنها مىگذشتند ، آب بيندازند ، و خندقهايى حفر كنند ، تا راه بر آنان بربندند . موفق فرمود تا خندقها و نهرها
هامش
[ ( 1 ) ] سلمى .