تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 481

مساهمون:

ص٤٨١

فتنهء موصل

معتمد اساتكين [ 1 ] را كه از سرداران ترك بود امارت موصل داد . او نيز پسر خود ، اذكوتكين [ 2 ] را به موصل فرستاد . اذكوتكين ، در ماه جمادى الاول سال 259 به موصل رفت ، و با مردم رفتارى ناشايست پيش گرفت ، و منكر آشكار كرد و براى گرفتن خراج [ 3 ] مردم را به تنگنا افكند . روزى مردى از حواشى و خدم او در راه بر زنى تعرض نمود ، يكى از صلحاى شهر او را از دستش به درآورد . اذكوتكين آن مرد صالح را بياورد و سخت تازيانه زد . وجوه مردم شهر اجتماع كردند ، كه قصه به معتمد رفع كنند . اذكوتكين كه اين خبر بشنيد سوار شد و بر آنان تاخت . ميان دو طرف جنگى درگير شد ، و مردم او را از شهر بيرون كردند و بر يحيى بن سليمان اجتماع كردند و او را بر خود امارت دادند . در سال 261 ، اساتكين [ 4 ] ، هيثم بن عبد اللّه بن المعمر [ 5 ] التغلبى [ 6 ] العدوى را امارت موصل داد ، و فرمان داد كه به جنگ مردم موصل رود . او نيز چنان كرد و سه روز جنگ در پيوست و بسيارى بر خاك هلاك افتادند . هيثم كه كارى از پيش نتوانست برد ، بازگشت و اسحاق بن ايوب التغلبى ، جد بنى حمدان و ديگران ، از جانب اساتكين امارت موصل يافت . او نيز بيامد و شهر را چندى در محاصره گرفت . در اين احوال يحيى بن سليمان ، امير موصل بيمار شد ، و اسحاق طمع در تصرف شهر بست و حمله كرد . ولى مدافعان شهر او را بيرون راندند ، و يحيى بن سليمان را در خيمه‌اى نهاده ، در برابر صف بداشتند و آتش نبرد هر چه تيزتر مىشد . اسحاق بن ايوب ، پى در پى نامه مىفرستاد ، و آنان را وعده‌هاى نيك از امان و حسن سيرت مىداد . مردم شهر دعوتش را اجابت كردند بدان شرط كه به موصل در نيايد . او نيز بيامد ، و يك هفته در ربض درنگ كرد ، ولى به هنگام خريد و فروخت چيزى ، ميان ياران او و مردم شهر خلاف افتاد و كار به جدال و آويز كشيد . مردم از شهر بيرونش كردند و يحيى بن سليمان در موصل استقرار يافت .

نبردهاى ابن و اصل در فارس

پيش از اين گفتيم كه در سال 256 ، محمد بن و اصل بن ابراهيم التميمى ، بر حارث بن سيما ، عامل فارس بشوريد ، و خود بر فارس مستولى شد . چون خبر به معتمد رسيد ، فارس را به قلمرو عبد الرحمان بن مفلح درافزود ، و او را به اهواز فرستاد و طاشتمر را نيز به يارى او نامزد كرد . اينان در سال 261 ، از اهواز به جنگ ابن و اصل لشكر بردند .
هامش
[ ( 1 ) ] اشاتكين . [ ( 2 ) ] اذكرتكين . [ ( 3 ) ] خوارج . [ ( 4 ) ] استاكين . [ ( 5 ) ] العمد . [ ( 6 ) ] الثعلبى .