تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 454

مساهمون:

ص٤٥٤
نبرد درگرفت ، و جمع كثيرى از اصحاب مساور مجروح شدند . بسيارى نيز در نبرد با عبيده مجروح شده بودند . از اين رو كوه را رها كرد و برفت . روز ديگر مفلح از مساور و يارانش هيچ اثرى نديد ، آنان شب هنگام از جانب ديگر كوه گريخته بودند . مفلح به موصل و از آنجا به ديار ربيعه و سنجار و نصيبين و خابور رفت ، و پس از آمادگى رزمى ، از موصل به حديثه آمد . مساور به حديثه بازگشته بود . اينك كه مفلح مىآمد او از آنجا برفت . مفلح از پى او روان شد . مساور ، همچنان مىرفت ، تا سپاه مفلح مانده شد و مفلح بازگشت و در رمضان سال 256 به بغداد آمد . مساور نيز به حديثه رفت و بر آن بلاد مستولى شد و شوكتش افزون گرديد . آنگاه مسرور البلخى ، در سال 258 ، سپاه به حديثه برد . جعلان از سرداران ترك نيز با او بود ، و بسيارى از ياران مساور را اسير كرد . در سال 261 ، مساور ، يحيى بن حفص [ 1 ] را كه از واليان خراسان بود بكشت . مسرور و پس از او ، موفق كوشيدند تا او را به دست آورند ، ولى نتوانستند .

كشته شدن وصيف و پس از او بغا

در سال 253 ، در ايام معتز ، سپاهيان از ترك و فراغنه و اشروسنى اجتماع كردند و خواستار چهار ماه ارزاق خود شدند و بانگ و فرياد به راه انداختند . بغا و وصيف و سيما الطويل با آنان به گفتگو پرداختند . وصيف عذر آورد كه مالى در خزانه نيست ، برويد خاك بر سر كنيد . آنگاه همه در خانهء اشناس گرد آمدند ، تا به مذاكره پردازند . بغا و سيما به چاره‌جويى نزد معتز رفتند . وصيف در دست آنان تنها ماند . يكى از حاضران بر او حمله آورد و او را كشت . آنگاه سرش را بريدند و بر نيزه زدند . چون سپاهيان سر به فرمان آوردند ، خون وصيف نيز هدر شد . معتز ، آن مقام كه وصيف داشت ، به بغاى شرابى داد و او را تاج و دو حمايل بخشيد . اما پس از چندى با او دل بد كرد ، زيرا مىترسيد به سبب تسلطى كه بر دولت او دارد ، غايله‌اى پديد آورد . از اين رو در باطن ، به بابكيال گرايش يافت ، و او را در كارها دخالت بيشتر داد . در اين احوال ، بغاى شرابى دختر خود آمنه را ، به صالح بن وصيف داد و سرگرم تهيهء جهاز او شد . معتز فرصت غنيمت شمرد ، و همراه با احمد بن اسرائيل نزد بابكيال ، به كرخ سامراء رفت . ميان بابكيال و بغاى شرابى دشمنى بود . چون اين خبر به بغا رسيد با پانصد تن از غلامان و فرزندان و سرداران خود بر نشست . ولى اينان پيش‌تر با او دل بد كرده بودند . بغا به سن
هامش
[ ( 1 ) ] جعفر .