تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 436

مساهمون:

ص٤٣٦
منتصر در مجلس شراب پدر حاضر شد ، و بر سبيل عادت بازگشت ، و زرافهء خادم را نيز با خود ببرد . بغاى صغير ، يا شرابى نيز بيامد و نديمان را فرمان داد كه مجلس را ترك گويند ، و تنها فتح بن خاقان و چهار تن از غلامان خاص ماندند . پس همهء درها را بست ، جز آن در را كه به سمت دجله باز مىشد . از آنجا غلامان را به درون فرستاد . چون غلامان بيامدند ، متوكل و نديمانش از آمدن آنان بترسيدند ، و دل به مرگ نهادند . غلامان حمله آوردند ، و خليفه را بزدند . فتح بن خاقان خود را بر روى او انداخت ، تا شايد نجاتش دهد او را نيز كشتند . آنگاه منتصر را ، كه در خانهء زرافه بود . خبر دادند و گفتند زرافه را بكشد . ولى منتصر او را نكشت ، و زرافه در حال با او بيعت كرد ، و همهء حاضران بيعت كردند . منتصر ، نزد وصيف كس فرستاد ، كه فتح بن خاقان پدرم را كشت ، منهم او را كشتم . وصيف نيز بيامد و با او بيعت كرد . آنگاه برادرانش المعتز و المؤيد را فرا خواند ، آنان نيز بيامدند و بيعت كردند . خبر به عبيد اللّه بن يحيى رسيد . همان شب بر نشست و آهنگ منزل معتز نمود ، او را ده هزار تن از ازديان و ارمنها و زواقيل ( اوباش ) گرد آمدند ، و ترغيبش كردند كه بر منتصر حمله برد . ولى او چنين نكرد روز ديگر منتصر به دفن پدر ، و فتح بن خاقان فرمان داد . اين واقعه در چهارم شوال سال 247 بود . چون خبر كشته شدن متوكل پراكنده گشت ، سپاهيان و شاكريان در برابر باب العامه و جعفريه ، با جماعت انبوهى از آشوبگران و عامه گرد آمدند و همدست شدند تا به سراى سلطان حمله برند . منتصر خود با مغاربه بيرون آمد و آنان را از مقابل درها براند و شش تن از آنان را بكشت . چون با منتصر ، چنان كه گفتيم بيعت شد ، ابو عمره [ 1 ] احمد بن سعيد را ديوان مظالم داد و عيسى بن محمد النوشرى [ 2 ] را امارت دمشق . وزارت او را ، احمد بن الخصيب بر عهده داشت . چون كار بر او قرار گرفت ، در باب معتز و مؤيد ، كه به سبب قتل متوكل از آنان بيمناك بود ، با وصيف و بغا و احمد بن الخصيب مشورت كرد . آن سه ، او را واداشتند كه از ولايت‌عهدى خلعشان كند . او نيز در روز چهلم خلافتش چنان كرد . منتصر آن دو را به حضور خواست . مؤيد اجابت كرد ، ولى معتز از آمدن سر بر تافت . كسانى كه براى آوردنش رفته بودند پاى فشردند و بىحرمتى كردند ، و او را به قتل تهديد نمودند . چون مؤيد نزد او رفت با او مهربانى كرد و از او خواست كه خود را خلع كند . معتز نيز بپذيرفت و هر دو به خط خود اقرار به خلع خود كردند ، و نزد منتصر آوردند . منتصر آنان را بنشاند ، و از آن دو پوزش خواست . و گفت كه اين كار كه كرده است به دمدمهء امراء بوده
هامش
[ ( 1 ) ] ابو عمرو . [ ( 2 ) ] النوشزى .