تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 435

مساهمون:

ص٤٣٥

خلافت المنتصر بالله

كشته شدن المتوكل على اللّه و بيعت پسرش المنتصر باللّه

متوكل ، پسرش منتصر را ولىعهد خود ساخته بود ، ولى بعدا پشيمان شد . زيرا مىپنداشت كه پسر در انتظار مرگ او نشسته است ، تا هر چه زودتر به خلافت رسد . از اين رو همواره او را به جاى المنتصر « المستعجل » مىخواند . منتصر همواره بر پدر از اينكه از سنت اسلاف خود ، يعنى مذهب اعتزال بازگشته ، و بر على بن ابى طالب طعن مىزند ، و از او به بدى ياد مىكند ، خرده مىگرفت . چه بسا نديمان متوكل كه در مجلس او زبان به نكوهش على مىگشودند ، منتصر خشمگين مىشد ، و آنان را تهديد مىكرد ، و پدر را مىگفت كه على سرور ماست و شيخ بنى هاشم است . و اگر هم مىخواهى على را نكوهش كنى ، خود نكوهش كن ، و اين مسخره‌گان را اجازت مده كه زبان بدين سخنان گشايند . از اين رو متوكل او را تحقير مىكرد و دشنام مىداد و به قتل تهديد مىكرد ، و وزير خود عبيد اللّه بن يحيى بن خاقان را فرمان مىداد كه او را سيلى زند ، و به خلع او تصريح مىكرد . بارها پسر ديگر خود المعتز [ 1 ] را به جاى خود به نماز مىفرستاد ، و او خطبه مىخواند ، اين امور بر خشم و كينهء منتصر مىافزود . متوكل ، از سوى ديگر نسبت به بغا و وصيف رفتارى ناپسند پيش گرفته بود آنان نيز غلامان را عليه او تحريك مىكردند . مثلا بغاى كبير را از دربار رانده بود ، و او را به سميساط فرستاده بود ، تا امور صوائف را عهده‌دار شود . به جاى او پسر خالهء خود ، موسى را گماشته بود ، و بغاى صغير يا شرابى را پرده‌دار كرده بود . همچنين بر وصيف نيز خشم گرفت و ضياع او را كه در اصفهان بود ، بستد ، و به فتح بن خاقان اقطاع داد . وصيف نيز بدين سبب با او دل بد كرده بود ، و در توطئه قتل او با منتصر همداستان گرديد . منتصر جماعتى از غلامان را با پسران خود ، صالح و احمد و عبد اللّه و نصر ، بسيج كرد و در شب ميعاد بيامدند .
هامش
[ ( 1 ) ] الحبر .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 435 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى