و او را خوك و كافر مىخواند . اين خبر به گوش واثق رسيد . احمد بن نصر ، دو تن از ياران خود يكى ابو هارون السراج و ديگرى مردى به نام طالب را برگزيد ، كه براى او دعوت كنند .
اينان مردم را به سوى او دعوت كردند ، و خلق كثيرى با او بيعت نمودند ، كه امر به معروف و نهى از منكر نمايند . آن دو اموالى ميان مردم تقسيم كردند ، چنان كه هر كس را يك دينار مىدادند - و چنان قرار نهادند كه روز سوم شعبان ، شامگاهان ، دعوت خود را آشكار سازند .
قضا را ، جماعتى از بنى الاشرس كه با آنان بيعت كرده بودند ، به سبب مستى ، يك شب زودتر از موعد طبل زدند ، و كس به آنان پاسخ نداد . اسحاق بن ابراهيم كه رئيس شرطه بود از بغداد غايب بود . برادرش محمد كه جانشين او بود از آواز طبل بيمناك شد ، و كسانى را فرستاد ، تا از سبب طبل زدن آگاه شود . مردى را كه عيساى اعورش مىخواندند ، بياوردند . او را در حمام يافته بودند . او شرطه را به بنى الاشرس و احمد بن نصر و على بن هارون و طالب راه نمود . خادم احمد بن نصر نيز چنان كه عيساى اعور گفته بود ، سرتاسر قصه را بگفت . محمد بن ابراهيم همه را نزد واثق به سامرا فرستاده ، همه دربند بسته . واثق مجلسى ترتيب داد ، و احمد بن ابى دؤاد را نيز حاضر ساخت . و هيچ از خروج او نپرسيد ، بلكه از خلق قرآن سخن پرسيد . احمد بن نصر گفت : قرآن كلام خداست . سپس از اينكه خدا ديده مىشود يا نه ، از او پرسيد . گفت اخبار صحيحه در تأييد آن اندك نيست . سپس گفت :
به تو نصيحت مىكنم با حديث رسول اللّه ( ص ) مخالفت نورزى . واثق ، رو به علمايى كه به گرد او نشسته بودند ، كرد و پرسيد كه حكم چنين مردى چيست . عبد الرحمان بن اسحاق قاضى جانب غربى گفت : خونش حلال است . و احمد بن ابى دؤاد گفت : او كافر است ، ولى بايد از او خواست كه توبه كند .
آنگاه واثق ، صمصامه ( شمشير عمرو بن معدى كرب ) را بركشيد ، و ضربتى بر سر و دوشش زد ، و ضربتى بر سرش ، آنگاه شمشير را در شكمش فرو كرد . سپس سيما الدمشقى شمشير خود بركشيد و او را تمام كش كرد . سرش را از تن ببريد . سرش را در بغداد بياويختند و تنش را در كنار بابك بر دار كردند .
فديه دادن براى آزاد كردن اسيران و صوائف
در سال 231 واثق ، احمد بن سعيد بن مسلم بن قتيبه را فرمان داد كه به ناحيه ثغور و عواصم رود . خاقان [ 1 ] خادم نيز با او همراه بود . واثق آن دو را گفت كه اسيرانى را كه در دست روميان هستند ، امتحان كنند . هر كدام را كه به مخلوق بودن قرآن ، و عدم رؤيت خدا قايل بودند ، فديه دهد و آزاد كند ، و هر كس كه نبود آزاد نكند . روميان اسيران خود را
هامش
[ ( 1 ) ] جانمان .