تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 421

مساهمون:

ص٤٢١
جماعتى از بطون غطفان [ 1 ] و فزاره و اشجع و ثعلبه نزد او آمدند و سوگند خوردند كه سر بر فرمان او داشته باشند . آنگاه بغا به سوى بنى كلاب رفت ، و قريب به سه هزار مرد را نزد او آوردند ، بغا هزار تن را كه اهل فساد بودند ، در مدينه حبس نمود و باقى را آزاد ساخت . در سال 232 ، واثق ، بغا را فرمان داد كه به سوى بنى نمير به يمامه و آن حدود رود ، تا ريشه فساد را از آنجا بر كند . بغا در مكانى موسوم به الشريف با آنان رو به رو گرديد ، و در جنگى كه رخ داد ، پنجاه تن را كشت و چهل تن را اسير كرد . و از آنجا به قريه‌اى از يمامه به نام مرأة [ 2 ] رخت كشيد . بغا پيام فرستاد كه سر به اطاعت آرند . آنان نپذيرفتند و بسيج نبرد كردند و به جبال سود [ 3 ] پناه بردند . سود كوهى است در پشت يمامه . بغا گروههايى از سپاه خود را بر سر آنان راند و در هر جاى كشتار كردند . آنگاه خود با هزار تن به سوى آنان روان گرديد . در نزديكى اضاخ جنگ در پيوست . بنى نمير قوت كردند ، و مقدمه و ميسرهء او را درهم شكستند و جمع كثيرى از لشكريانش را كشتند و غارت كردند ، و شب هنگام رو به گريز نهادند . بغا همچنان در پى آنان بود و به طاعتشان مىخواند . چون صبح بردميد ، و شمار اندك لشكريان بغا را ديدند ، بر او حمله كردند ، و بغا را تا لشكرگاهش بازپس نشاندند . و اين بدان سبب بود كه بغا شمارى از سپاهيان خود را به سويى فرستاده بود . اينك آنان بيامدند . چون بنى نمير آنان را ديدند ، به هزيمت شدند و هر چه به غارت برده بودند ، بازپس دادند ، و مردانى را كه به اسارت گرفته بودند ، رها ساختند . از پيادگان بنى نمير ، حتى يك تن هم نجات نيافت ولى سواران بر اسب‌ها نشسته بگريختند و از آنان نزديك به پانصد تن كشته شدند . بغا در همانجاى كه بود بايستاد ، تا سران قوم به امان آمدند . بغا آنان را بند بر نهاد و به بصره آورد . در راه كه مىآمد ، واجن اشروسنى را ديد كه با هفتصد جنگجو به يارى او مىآمد . بغا به تعقيب بنى نميرشان فرستاد . اينان برفتند تا به تباله ، از اعمال يمن ، رسيدند ، و از آنجا بازگشتند . بغا با دو هزار تن از اسيران به بغداد آمد . آنگاه به صالح العباسى امير مدينه نيز نوشت ، كه هر چه در دست او از اعراب به اسارت افتاده است به بغداد فرستد . او نيز بفرستاد .

كشته شدن احمد بن نصر

او ، احمد بن نصر بن مالك الخزاعى است ، و مالك بن هيثم جد او ، يكى از نقيبان بنى عباس بود - چنان كه گفتيم - سبب اين حركت آن بود كه جماعتى از اصحاب حديث گرد او را گرفته بودند ، چون ابن معين و ابن الدورقى و ابو زهير . او كسانى را كه مىگفتند قرآن مخلوق است و از جمله واثق را انكار مىكرد ، تا آنجا كه اين انكار به دشنام‌گويى كشيد ،
هامش
[ ( 1 ) ] غفار . [ ( 2 ) ] مره . [ ( 3 ) ] سند .