سپس گفت : آيا تو با اين مرد مكاتبه مىكردهاى ؟ و به مازيار اشاره كرد . مازيار گفت :
برادرش براى برادر من كوهيار نوشته بود ، كه اين دين سپيد ، جز به من و مازيار و بابك يارى نشود ، اما بابك به سبب حماقت خويش ، خود را به كشتن داد . من مىخواستم او را نجات دهم ، ولى او سر برتافت . تو نيز اگر سر به مخالفت بردارى اينان جز من كسى را به جنگ تو نخواهند فرستاد ، و اگر ما هر دو همدست شويم ، كسانى كه در برابر ما خواهند ايستاد ، يا عربند ، يا از مغربيان و يا تركان . اما عرب را چون سگ لقمهاى بينداز و بر سرش بزن . اما اين مغربيان خوراك يك تناند ، و اين تركان ، چون تيرهايشان به پايان آيد بر آنان بتاز و تا آخرين نفر آنان را بكش . تا اين دين چنان گردد كه در روزگار عجم بود .
افشين گفت : او ادعا مىكند ، كه برادر من براى برادر او چنين نامهاى نوشته ، مرا چه تقصيرى است ؟ اگر من اين نامه را به او نوشته بودم ، او به من گرايش مىيافت . آنگاه او را بدين حيله مىگرفتم و تسليم خليفه مىكردم و از اين كار سودى مىبردم ، چنان كه اكنون عبد اللّه بن طاهر سود برده است . در اين حال احمد بن ابى دؤاد بر افشين بانگ زد . افشين او را گفت كه تو طيلسانت را كه برمىدارى هنوز بر تن نكرده ، خون جماعتى را مىريزى . احمد بن ابى دؤاد گفت : آيا تو ختنه شدهاى ؟ افشين گفت : نه . قاضى گفت : چرا ؟ و حال اينكه اين شعار اسلام است . گفت : ختنه شوم و بميرم ؟ گفت : تو از آن همه نيزه و شمشير نمىترسى ، از بريدن آن اندك پوست مىترسى ؟ افشين گفت آنجا ضرورتى است كه مرا دل مىدهد و اينجا چنان ضرورتى نيست .
احمد بن ابى دؤاد به بغاى كبير گفت : حقيقت امر او بر همگان آشكار گشت . او را ببر .
بغا چنگ افكند ، و او را بكشيد و به زندان برد . و مازيار را چهارصد تازيانه بزد ، تا درگذشت .
افشين از معتصم درخواست كه كسى را كه به او اعتماد دارد به نزدش فرستد .
معتصم ، حمدون بن اسماعيل را بفرستاد . افشين از هر چه دربارهء او گفته بودند پوزش خواست .
ولى او را به خانهء ايتاخ بردند و كشتند و پيكرش را بر باب العامه بياويختند . سپس به آتش بسوختند . اين واقعه در ماه شعبان سال 226 اتفاق افتاد . و گويند خوردنى و آشاميدنى از او بازگرفتند تا بمرد .
ظهور المبرقع
مبرقع ، ابو حرب اليمانى نام داشت و در فلسطين بود . يكى از افراد سپاهى خواست در خانهء او فرود آيد . يكى از زنان او ، او را منع كرد . آن سپاهى آن زن را با تازيانه بزد زن شكايت آن سپاهى به مبرقع برد . مبرقع برفت و آن سپاهى را بكشت ، و به كوههاى اردن گريخت ، و در آنجا متوارى مىزيست و تا نشناسندش بر چهرهء خود برقعى مىانداخت ، و به