تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 415

مساهمون:

ص٤١٥
افشين است . عبد اللّه گفت : دروغ مىگوئيد : اگر اينها اموال برادرم افشين بود ، او خود به من خبر مىداد . جز اين نيست كه شما دزد هستيد . آنگاه به افشين نوشت كه آن اموال را ضبط كرده تا با آن سپاهى را كه به جنگ تركان مىرفته ساز و برگ دهد . افشين در جواب نوشته بود ، باكى نيست . مال من با مال امير المؤمنين يكى است . و خواسته بود تا آن گروه را كه اموال را حمل مىكرده‌اند ، آزاد كند . او نيز آزاد كرده بود ، ولى اين امر موجب شد كه ميانشان دشمنى ريشه‌دارتر گردد . عبد اللّه همچنان زبان از سعايت عليه افشين نمىبست . تا روزى افشين شنيد كه معتصم قصد آن دارد كه عبد اللّه را از خراسان عزل كند . افشين طمع در خراسان بست و به مازيار نامه نوشت و با او نيكى نمود ، شايد خلاف آشكار كند و عبد اللّه از عهده بر نيايد و معتصم او را امارت خراسان دهد ، تا به جنگ مازيار رود . و ما سرگذشت مازيار را آورديم . چون او را بند بر نهاده به بغداد بردند ، معتصم افشين را امارت آذربايجان داد . او نيز يكى از خويشاوندان خود به نام منكجور را به آذربايجان فرستاد . منكجور در آنجا بر اموالى عظيم از آن بابك دست يافت . رئيس بريد ، ماوقع را به معتصم نوشت ، ولى منكجور حاشا كرد و آهنگ قتل او نمود . رئيس بريد از مردم اردبيل يارى خواست . مردم به يارىاش برخاستند و اين خبر به معتصم رسيد . معتصم افشين را به عزل منكجور فرمان داد ، و يكى از سرداران خود را به جاى او فرستاد . چون خبر به منكجور رسيد ، با جماعتى كه گرد آورده بود از اردبيل به مقابلهء لشكر معتصم بيرون آمد ، ولى شكست خورد و به يكى از دژهايى كه بابك ويران كرده بود گريخت ، و آنجا را تعمير نمود تا به جنگ ادامه دهد . يك ماه در آنجا درنگ كرد . سپاهيانش بگرفتندش و به آن سردار تسليمش نمودند . آن سردار نيز او را به سامراء آورد . معتصم به زندانش فرستاد ، ولى افشين را متهم نمود كه در اعمال او دست داشته است . اين واقعه در سال 225 اتفاق افتاد . و گويند ، آن سردار كه معتصم بر سر منكجور فرستاد ، بغاى كبير بود و منكجور به امانى كه او داده بود تسليم گرديد . چون افشين به عيان ديد كه معتصم با او دل بد كرده است ، كوشيد كه بگريزد و به ارمينيه رود - ارمينيه جزء قلمرو فرمانروايى او بود ، و از آنجا به بلاد خزر رود ، تا به اشروسنه برسد . ولى اين كار در روز آسان نبود ، زيرا هر روز معتصم را با او كارى بود . اين بود كه تصميم گرفت چنان كند كه روزى آنان را به كارى سرگرم سازد ، و در اوايل شب برود . در اين احوال بر يكى از غلامان خود خشمگين شد - و افشين مردى سختگير و سخت‌كش بود - آن غلام چون به مرگ خود يقين نمود ، نزد ايتاخ آمد و از او خواست كه او را نزد معتصم برد . چون نزد معتصم رسيد ، ماجرى بازگفت . معتصم روز ديگر افشين را بخواند ، و در جوسق حبس نمود . حسن پسر افشين در يكى از بلاد ما وراء النهر فرمان مىراند . معتصم به عبد اللّه بن طاهر