نوشت كه به نحوى او را از ميان بردارد . عبد اللّه همواره از نوح بن اسد شكايت داشت . پس حسن پسر افشين را به امارت بخارا فرستاد و به نوح نوشت چون حسن پسر افشين به بخارا آمد ، او را بگير و بند بر نه و نزد من بفرست . او نيز چنين كرد . عبد اللّه بن طاهر نيز او را نزد معتصم فرستاد .
معتصم فرمان به احضار افشين داد ، تا از او سخن پرسند . افشين را در محضر وزير ، محمد بن عبد الملك بن الزيات و قاضى ، احمد بن ابى فؤاد حاضر آوردند . اسحاق بن ابراهيم و جماعتى از سرداران سپاه و اعيان نيز در آنجا بودند . مازيار را نيز از زندانش بياوردند . و مؤبد [ 1 ] و مرزبان بن تركش يكى از ملوك سغد و دو مرد از مردم سغد ، كه يكى امام مسجد سغد و ديگرى مؤذن بوده و مدعى بودند كه افشين آنان را تازيانه زده نيز به محضر آوردند .
آن دو مرد جامه از تن برداشتند . پشت آنان عارى از گوشت بود . ابن الزيات از افشين پرسيد اين دو چه مىگويند ؟ گفت : ميان من و ملوك سغد شرط آن بوده كه هر قومى در آداب دينى خود آزاد باشند ، اين دو به بتكدهء آنان حمله آورده ، بتها را شكسته ، و آنجا را مسجد كردهاند .
من هم بدين گناه آنان را عقوبت كردم . ابن الزيات پرسيد : آن كتاب زرنگار كه مىگويند آن را در گوهر و ديبا گرفتهاى چيست ؟ گفت : كتابى است از پدران من ، به من رسيده ، آنان مرا وصيت كردهاند كه در آدابشان كه در آن كتاب آمده است نظر كنم . من سخنان حكمت آميزش را به كار مىبندم و جز آن را وامىگذارم ، و نپندارم چنين كارى سبب بيرون شدن از اسلام گردد . همچنانكه كتاب كليله و دمنه و كتاب مزدك هم در خانهء تو هست .
موبد گفت ، او گوشت حيوان خپه شده مىخورد ، مرا نيز به خوردن آن وامىدارد و مىگويد كه از گوشت حيوان ذبح شده تر و تازهتر است ، و روزى به من گفت كه من به چه كارهاى ناخوشايندى مجبور شدهام . روغن دنبه خوردم و بر شتر سوار شدم و نعلين به پا كردم ، ولى تاكنون نه خود را ختنه كردهام ، و نه يك موى از عانهء خود كم كردهام . افشين گفت : آيا اين مرد ، با اينكه مجوسى است شما او را ثقه مىدانيد ؟ گفتند : نه . گفت : پس چگونه شهادت او را عليه من مىپذيريد ؟ آنگاه رو به آن موبد كرد و گفت : تو گفتى كه من اين سخنان را چونان رازى در نزد تو به وديعت نهادهام . تو حتى در دين خود نيز ثقه نيستى . و از كرامت بىبهرهاى و به تو اعتماد نشايد كرد . آنگاه مرزبان بن زركش از او پرسيد : مردم اشروسنه چگونه به تو نامه مىنوشتند ؟ افشين گفت : نمىدانم . گفت : نمىنوشتند : به خداوند خداوندان از سوى بندهاش فلان . افشين گفت : بلى . ابن الزيات گفت : پس تو براى فرعون چه باقى گذاشتهاى ؟ گفت : اين عادت آنان است . براى پدر من و نياى من هم در روزگاران پيش از اسلام ، چنين مىنوشتهاند . اگر آنان را منع مىكردم ، سر از فرمان من بيرون مىكردند .
هامش
[ ( 1 ) ] مؤيد .