تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 413

مساهمون:

ص٤١٣
احمد بن الصقير را بديد و پيمان‌هاى مؤكد نهادند . كوهيار را نيز بخواندند . بيامد و حسن او را اكرام كرد ، و به هر چه خواسته بود مهر قبول نهاد . كوهيار بازگشت و مازيار را گفت كه براى او امان خواسته است . اما كوهيار براى محمد بن ابراهيم بن مصعب از سرداران معتصم نيز ، چنين نامه‌هايى نوشته بود . او نيز مىآمد تا مازيار را تسليم او كند . چون حسن اين خبر شنيد بر شتاب خود در افزود ، تا پيش از رسيدن محمد بن ابراهيم مازيار را به چنگ آورد . در راه كه مىرفت كوهيار را ديد كه مازيار را مىآورد . مازيار كه مىپنداشت كوهيار براى او امان گرفته است ، پيش رفت ، حسن او را با دو تن از سردارانش بگرفت ، و به خرم‌آباد فرستاد و از آنجا به سارى برد . سپس بر نشست و به پيشباز محمد بن ابراهيم بن مصعب رفت . از او پرسيد به كجا مىروى ؟ گفت : نزد مازيار . گفت او در سارى است . حسن به هرمزآباد رفت و قصر مازيار را آتش زد ، و برادرانش را نيز بگرفت و اموالشان را به تاراج برد . آنگاه به سارى بازگشت و همان بندى را كه مازيار بر محمد بن موسى بن حفص نهاده بود ، بر او بر نهاد . در اين احوال نامهء عبد اللّه بن طاهر برسيد ، كه مازيار و برادرانش و اهل بيتش را به محمد بن ابراهيم تسليم كند تا نزد معتصم برد . آنگاه حسن از مازيار اموالش را مطالبه نمود ، گفت نزد بعضى از وجوه مردم ساريه است ، و آنان را نام برد . حسن ، كوهيار را به حمل اين اموال فرمان داد . كوهيار به كوهستان رفت تا اين اموال بستاند . به ناگاه هزار و دويست تن از ياران مازيار ، كه مردم ديلم بودند ، بر او جستند و او را به كيفر كارى كه كرده بود كشتند ، و به ديلم گريختند . سپاهيان محمد بن ابراهيم راه بر آنان گرفتند و اموال را از آنان بستاندند و به ساريه بردند . بعضى گويند آنكه به مازيار خيانت كرد ، پسر عم او بود ، كه ناحيه كوهستانى مازندران را او به ارث برده بود ، و ناحيهء هامون را مازيار . ناحيهء كوهستانى عبارت از سه كوه بود . چون مازيار خلاف آشكار كرد ، و به مرد نيازش افتاد ، پسر عم خود را ( يا برادرش را ) بخواند ، تا ملازم درگاه او باشد و كس ديگر را به امارت ناحيهء كوهستان گماشت . آنگاه كه با عبد اللّه بن طاهر جنگ آغاز كرد ، او را از هامون بخواند تا در شناسائى راههاى كوهستانى كه به آنها نيك آگاه بود ، يارىاش كند ، و در ضمن سخن او را از نامه‌هايى كه افشين برايش نوشته بود آگاه نمود ، و چنان مىپنداشت كه او شرط امانت و وفا به جاى خواهد آورد . ولى او به حسن بن حسين نامه نوشت ، و او را از مكاتبهء افشين با مازيار خبر داد . حسن بن حسين نيز از او خواست كه مازيار را تسليم كند و همهء آنچه را كه از پدر به او به ارث رسيده است به دست آورد . او نيز چنان كرد كه آورديم . اما موضوع ميراث پدر آن بود كه چون فضل [ 1 ] بن سهل ، مازيار را امارت مازندران داد ، مازيار ناحيهء كوهستانى را از كوهيار بستد و اين امر سبب آن
هامش
[ ( 1 ) ] حسن .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 413 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى