و عمر الفرغانى و جماعتى از سرداران را به يارى مردم زبطره فرستاد . اينان هنگامى رسيدند كه روميان از آنجا رفته بودند . ولى در آنجا درنگ كردند تا مردم بيامدند و آرامش يافتند .
چون معتصم بر بابك ظفر يافت ، پرسيد كدام يك از شهرهاى روميان در نظرشان عظيمتر است ؟ گفتند : عموريه . معتصم با سپاهى كه از حيث آلت و عدت تا آن زمان نظيرى نداشت با آب و آذوقه بسيار بسيج روم كرد و بر مقدمه اشناس را فرستاد و پس از او محمد بن ابراهيم بن مصعب و بر ميمنه ايتاخ [ 1 ] و بر ميسره جعفر بن دينار الخياط و بر قلب عجيف بن عنبسه را قرار داد . معتصم بيامد تا به بلاد روم رسيد ، و در سلوقيه بر كنار نهر سن در نزديكى دريا فرود آمد . تا طرسوس يك روز راه فاصله داشت . افشين را به سروج فرستاد و او را فرمان داد كه از درب حدث [ 2 ] داخل شود ، و اشناس از درب طرسوس ، و گفت كه در صفصاف به انتظار او باشند . آنگاه وصيف را از پى اشناس روانه كرد . و روزى را كه بايد با هم ديدار كنند ، معين نمود . معتصم شش روز باقى مانده از رجب ، خود حركت كرد . خبر شنيد كه پادشاه روم قصد در هم كوبيدن مقدمهء سپاه او را دارد . پس اشناس را بفرستاد و فرمان داد ، كه درنگ كند ، تا خود به او ملحق شود . آنگاه به او نوشت كه برخى از سران را بفرستد تا از اوضاع و احوال روم خبر بياورند . اشناس عمر الفرغانى را با دويست سوار بفرستاد . او در بلاد روم گشت زد و جماعتى را نزد اشناس آورد . اينان خبر دادند كه پادشاه روم بيش از سى روز بود كه در انتظار مقدمه سپاه معتصم بود ، تا آن را در هم شكند . در اين حال خبر آوردند كه افشين از سوى ارمنياق با سپاهى گران آمده است . اين بود كه پادشاه روم پسر خالهء خود را جانشين خود بر سپاه ساخت و خود بدان سوى در حركت آمد . اشناس آنان را نزد معتصم فرستاد . معتصم به افشين نوشت كه در جاى خود بايستد . و منتظر حادثه باشد ، و براى آن كس كه اين نامه به او رسانده ده هزار درهم پاداش قرار داد ولى اين رسولان نتوانستند نامه را به افشين برسانند ، زيرا او در سرزمين روم پيش رفته بود .
معتصم به اشناس نوشت كه پيش رود و خود از پى او روان گرديد . در سه منزلى انقره ، سپاه معتصم در تنگى آب و علف افتاد . اشناس در راه جماعتى از روميان را اسير كرد و گردن زد ، تا يكى از پيرمردانشان گفت : من شما را به قومى كه از آنقره گريختهاند و طعام و جو همراه خود دارند ، راه خواهم نمود . اشناس مالك بن كيدر [ 3 ] را با پانصد تن سوار بفرستاد .
آن مرد آنان را به جايى كه مردم انقره بودند راه نمود . اينان ، بر سر آن جماعت تاختند و اموالشان را به تاراج بردند ، ولى در آن ميان مجروحانى را يافتند كه در جنگ پادشاه روم با افشين زخم برداشته بودند . گفتند كه « چون پادشاه همان كسى را در آنجا بر سپاه خود جانشين خويش ساخت و به ناحيهء ارمنياق رفت ، ما نيز با او بوديم . به هنگام نماز صبح ما بر مسلمين
هامش
[ ( 1 ) ] ايتاخ .
[ ( 2 ) ] حرب .
[ ( 3 ) ] كرد .