و او را بكشد . چند تن از سران را نيز كه با او بيعت كرده بودند به قتل معتصم مأمور نمود ، و چند تن از خواص افشين و اشناس نيز وعده دادند كه آنان را خواهند كشت . چون عموريه فتح شد ، و تدبير امور اندكى دشوار گرديد ، عجيف اشارت كرد كه دست به غارت غنايم برند ، و چون معتصم سوار شد تا تاراجكنندگان را پراكنده سازد ، بر او بتازند و كارش را تمام كنند ولى بدان هنگام كه زمان عمل رسيده بود ، اينان جرأت كشتن خليفه را نيافتند .
عمر الفرغانى را خويشاوندى بود جوان و امرد ، در زمرهء خواص معتصم . در آن شب با نديمان فرغانى به شراب نشست ، و گفت بدان هنگام كه معتصم بر تاراجگران تاخته بود ، او نيز با او همراه بوده ، و چند تن را نيز به شمشير زده است . عمر الفرغانى از روى مهربانى او را گفت :
اى فرزند ، از ملازمت خود با امير المؤمنين بكاه و بيشتر در خيمهء خود باش ، و هر گاه بانگ و فريادى شنودى بيرون ميا ، كه تو هنوز پسرى و كار ناديدهاى . چون معتصم به جانب ثغور حركت كرد ، و اشناس با عمر الفرغانى و احمد بن الخليل دل بد كرد ، از معتصم خواست آن دو را از زمرهء سرداران او بكاهد و به هر كس كه خواهد بدهد . آن دو نيز از اشناس شكايت كردند . معتصم به اشناس گفت : اين دو را نيكو ادب كن . اشناس نيز آنان را دربند نمود و بر استر سوار كرد . چون به صفصاف رسيدند ، آن غلام آنچه از فرغانى شنيده بود به معتصم باز گفت معتصم بغا را فرمان داد ، فرغانى را از اشناس گرفته بياورد . معتصم از او پرسيد كه مراد او از اين سخن چه بوده است . او منكر گفتهء خود شد ، و گفت اين جوان مست بوده و بيهوده مىگويد . معتصم او را به ايتاخ سپرد . آنگاه احمد بن الخليل ، نزد اشناس كس فرستاد كه من براى امير المؤمنين خبرى دارم ، و آنچه را كه در باب عباس بن مأمون و سران سپاه و حارث السمرقندى شنيده بود ، باز گفت . اشناس حارث را بياورد و بند بر نهاد و نزد معتصم فرستاد . در آن هنگام حارث السمرقندى در مقدمهء سپاه بود . چون حارث نزد معتصم حاضر آمد ، همهء آنچه را كه اتفاق افتاده بود ، و نام سرانى را كه بيعت كرده بودند بگفت .
معتصم او را آزاد كرد و خلعت داد . ولى شمار سران چنان زياد بود كه معتصم باور نمىكرد .
پس عباس بن مأمون را فرا خواند ، و او را سوگند داد تا هر چه مىداند بگويد و هيچ چيزى را مخفى ندارد . او نيز از آغاز تا انجام هر چه رفته بود بگفت . معتصم گفت تا افشين او را نزد خود حبس كند ، و بند برنهد . از آن ميان شاه [ 1 ] بن سهيل را بكشت ، و عباس را به افشين سپرد . چون به منبح رسيدند ، عباس طعام خواست . طعامى فراوان براى او آوردند ، ولى آب را بر روى او بستند . آنگاه او را در گليمى پشمين پيچيدند تا بمرد . چون معتصم به نصيبين رسيد ، فرمود تا چاهى كندند و عمر الفرغانى را زنده در آن افكندند و از خاك بينباشتند . چون به موصل رسيد ، عجيف را نيز به همان گونه كه عباس را كشته بودند ، بكشتند . در آن روزها همهء
هامش
[ ( 1 ) ] المشاء .