تيرانداز و نفطانداز با خود ببرند . جعفر و متطوعه نيز به جايگاه ديروز خود روى نهادند .
جماعتى نيز از فعله ، با طبر و كلنگ همراه آنان بودند . همچنين افشين آب و زاد در نزديكىها - يشان قرار داد . ناگهان خرميان در دژ را گشودند و بر آنان تاخت آوردند ، و آنانى را كه از بارو بالا رفته بودند ، فرو افكندند ، و با سنگ فرو كوبيدند . چنان كه پايدارى نتوانستند و تا پايان روز هم به دفاع از خود مشغول بودند . افشين فرمان داد بازگردند . متطوعه از پيروزى در آن سال مأيوس گشتند و از ميدان جنگ بازگشتند .
دو هفتهء بعد افشين جنگ را آغاز كرد . در تاريكى شب ، هزار تيرانداز را بر سر كوهى كه پشت دژ بذ بود ، بفرستاد ، به گونهاى كه افشين را بتوانند ديد و بر خرميان تيرباران توانند كرد . سپاهى ديگر بفرستاد ، تا در زير آن كوه باز هم در پشت دژ كمين گيرند . روز ديگر خود سوار شد ، و به همان جاى كه غالبا مىايستاد قرار گرفت . جعفر الخياط و ديگر سرداران به سوى دژ روان شدند . سپاه بابك كه در دامنهء كوه كمين گرفته بود بر آنان حمله آورد ، ولى تيراندازان از كوه سرازير شدند و بر آذين سردار بابك زدند . آنان به جانب دره روان گرديدند .
سپاهيانى كه در آنجا كمين گرفته بودند ، آنان را زير سنگهاى كوه و صخرههائى كه بر سرشان مىغلطانيدند گرفتند . بابك كه اوضاع را چنين ديد ، از افشين امان خواست ، بدان شرط كه زن و فرزند و اهل بيت خود را از بذ به جايى ديگر برد . در اين حال به افشين خبر آوردند كه سپاهيان او به دژ بذ وارد شدهاند و علمهايى بر فراز قصر بابك برافراشتهاند . افشين خود به بذ داخل شد و قصرهاى بابك را آتش زد و هر چه از خرميان در آنجا يافت ، بكشت و اموال و زن و فرزند بابك را برگرفت و شامگاه به لشكرگاه خود بازگشت . - پس از او بابك به دژ آمد و هر چه توانست از اموال و خواربار با خود ببرد . افشين روز ديگر بامداد بيامد و همه قصرها را خراب كرد و به آتش كشيد ، و به ملوك ارمينيه و سرداران آنان نوشت كه از همه سو ديدهبانان و نگهبانان بگمارند ، تا بابك را گرفته نزد او برند . يكى از اين ديدهبانان و جاسوسان ، بابك را در ميان درهاى پر از باتلاقها و نيزارها ديد ، كه از آذربايجان به ارمينيه مىرفت . كسانى را براى دستگيرى او بفرستاد ، ولى در انبوه نيزارها و درختان نتوانستند او را بيابند .
از سوى معتصم ، اماننامههايى براى او و يارانش آمد . افشين اعلام كرد كه هر كه خواهد ، خط امان بگيرد ، ولى آنان نپذيرفتند . تا روزى بابك خود و برادرش و معاويه و مادرش از آن وادى بيرون آمدند و آهنگ ارمينيه نمودند . نگهبانانى كه براى گرفتن او گمارده شده بودند آنان را ديدند . مردى به نام ابو الساج [ 1 ] سركردهء نگهبانان بود . اينان از پى او تاختند . در كنار آبى به دو رسيدند بابك خود سوار شد و برفت . ابو الساج ، معاويه و مادر بابك
هامش
[ ( 1 ) ] ابو السفاح .