تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 374

مساهمون:

ص٣٧٤
در آب افتاديم . ملاح چنگ در موى هرثمه زد ، و او را از آب بيرون كشيد . امين نيز جامه‌هايش را بر تن چاك زد تا شنا كردن بهتر تواند . من از شط بيرون آمدم . مرا نزد طاهر بردند . طاهر پرسيد : تو كيستى ؟ گفتم كيستم . پرسيد : امين كجاست ؟ گفتم : غرق شده است . مرا به خانه‌اى بردند و در آنجا زندانى كردند . تا مالى دادم و خود را باز خريدم . ساعتى از شب گذشته بود كه در را باز كردند و امين را نيز آوردند . تنها شلوارى به پا و عمامه‌اى بر سر داشت ، و كهنه پاره‌اى بر دوش افكنده بود . من انا للّه گفتم و گريستم . امين مرا شناخت و گفت : مرا به خود بچسبان ، كه سخت مىترسم . من او را به خود چسباندم . قلبش مىزد . گفت : اى احمد ، برادرم مأمون چگونه است ؟ گفتم : زنده است . گفت : خدا صاحب بريدشان را زشت رو گرداند ، كه چه دروغگو بود و مىگفت مرده است . اين سخنان را بدان مىگفت ، تا از جنگ با او به گونه‌اى پوزش خواهد . گفتم : خدا وزيران تو را زشت‌روى گرداند . گفت : از آنان به بدى ياد مكن . آنگاه پرسيد : آيا به امانى كه به ما داده‌اند وفا خواهند كرد ؟ گفتم : آرى ان شاء اللّه . سپس محمد بن حميد الطاهرى آمد ، و در چهره‌هاى ما نيك بنگريست ، تا او را شناخت ، كه امين است و بازگشت . نيمه‌هاى شب چند تن از ايرانيان ، با شمشيرهاى كشيده وارد شدند . امين به دفاع از خود پرداخت . اندكى دفاع كرد ، ولى آنان كشتندش ، و سرش را بريدند ، و براى طاهر بردند ، سحرگاه نيز آمدند و تنش را بردند . طاهر سر را در منظر مردم نصب كرد . سپس آن را همراه پسر عم خود ، محمد بن الحسن بن مصعب براى مأمون فرستاد . خاتم و برده و عصا و فتحنامهء آن نبرد نيز با او بود . چون مأمون سر را بديد به سجده افتاد . چون امين كشته شد ، طاهر نداى امان داد و در روز جمعه به شهر درآمد ، و با مردم نماز كرد و به نام مأمون خطبه خواند ، و امين را نكوهش نمود . او افرادى را به نگهدارى كاخ‌هاى خلافت گماشت ، و زبيده مادر امين ، و دو پسرش موسى و عبد اللّه را به بلاد زاب اعلى بيرون راند ، و دو پسر مأمون را نزد پدر فرستاد . سپاه از كشتن امين پشيمان شد ، و از طاهر خواستار اموال و عطايا گرديد . طاهر به شك افتاد كه مبادا سپاه بغداد و سپاه او ، بر خلاف او توطئه كرده باشند . پنج روز پس از امين ، اين شورش برپا گرديد . طاهر و چند تن از سرداران او به عقرقوف [ 1 ] رفتند . و پس از چندى آمادهء نبرد با شورشيان شدند . شورشيان آمدند و از كردهء خود پوزش خواستند و گفتند اين كارها را سفها و نوخاستگان كرده‌اند . طاهر از تقصيرشان بگذشت و تهديدشان كرد كه ديگر چنان نكنند ، و چهار ماه عطاى ايشان بداد . مشايخ بغداد نيز پوزش خواستند ، و سوگند خوردند كه هرگز در اين شورش دست نداشته‌اند . طاهر پوزش ايشان نيز بپذيرفت . جنگجويان
هامش
[ ( 1 ) ] عقرقوبا .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 374 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى