على بن عيسى ياران خود را گفت در جنگ پيشدستى كنيد كه آنان اندكاند و توان پايدارى در برابر ضربههاى شمشيرها و نيزههاى ما را ندارند . پس به تعبيهء سپاه خود پرداخت . پيشاپيش ده علم ، كه در زير هر علم هزار مرد بود ، روان كرد . ميان هر دسته يك پرتاب تير ، فاصله بود ، تا به نوبت نبرد كنند . طاهر نيز سپاه خود را تعبيه داد و به دستههايى ( كراديس ) چند تقسيم نمود ، و آنان را نيك تحريض كرد ، و به پايدارى سفارش نمود . جماعتى از ياران طاهر بگريختند و نزد على بن عيسى رفتند ، ولى او بعضى از فراريان را تازيانه زد و بعضى را مورد اهانت قرار داد . باقى پاى فشردند و به جنگ با او درايستادند .
احمد بن هشام طاهر را گفت ، آن نامه كه در آن ، على بن عيسى براى مأمون از ما بيعت گرفته است بر سر نيزه كن ، تا بداند كه خود پيمان شكسته است . پس جنگ درگرفت ميمنهء على بن عيسى حمله كرد ، و ميسرهء طاهر منهزم شد . همچنين ميسرهء على بن عيسى بر ميمنيهء طاهر حمله آورد ، ميمنيهء طاهر از جاى بشد . طاهر به قلب سپاه خويش تكيه كرد و بر دشمن تاخت و بر او شكست آورد . دو جناح نيز بازگشتند . سپاه على بن عيسى تا نزد او باز پس نشست . على بن عيسى همواره فرياد مىزد و ياران خود را به پايدارى فرا مىخواند .
مردى از ياران طاهر تيرى به سوى او انداخت و او را بكشت ، و سرش را نزد طاهر آورد ، و پيكرش را بر تخته پارهاى نهاده به فرمان طاهر در چاهى افكندند . طاهر همهء غلامان خود را به شكرانهء اين پيروزى آزاد كرد . سپاه بغداد به كلى منهزم شد . طاهر لشكر شكستخورده را دو فرسنگ تعقيب كرد و دوازده بار متوقفشان ساخت ، و هر بار از آنان مىكشت و اسير مىگرفت ، تا شب تاريك شد . طاهر به رى بازگشت ، و در فتح نامه به مأمون و فضل نوشت كه :
« نامهء من است به امير المؤمنين ، در حالى كه سر على در برابر من و خاتم او در انگشت من و سپاهش تحت فرمان من است . و السلام . » نامهء طاهر ، پس از سه روز به وسيلهء بريد برسيد . فضل بن سهل نزد مأمون آمد و او را بدين پيروزى تهنيت گفت . مردم نيز بيامدند و به خلافت بر او سلام كردند . سر على بن عيسى نيز پس از دو روز برسيد . آن را در همهء بلاد خراسان بگردانيدند .
خبر كشته شدن على بن عيسى و هزيمت لشكرش به امين رسيد . فضل بن ربيع ، نوفل خادم ، وكيل مأمون را در بغداد بخواند ، و همهء اموال مأمون را كه رشيد به هنگام وصيت نزد او نهاده بود ، بستد پنجاه هزار هزار درهم بود . امين از آنچه كرده بود پشيمان شد .
در اين احوال سپاهيان و سرداران براى گرفتن ارزاق سر به شورش برداشتند . عبد اللّه بن حاتم خواست آنان را سركوب نمايد ، ولى امين او را از آن كار بازداشت و اموالى در ميانشان پخش نمود .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 364
مساهمون: ابن خلدون
ص٣٦٤