و نيكسيرتىاش سپاس گفت . اسد بن يزيد گفت كه بدان شرط مىرود كه مواجب يك سال سپاهيان را پيش پيش بدهد تا براى اهل بيت خود بگذارند ، و رزق يك سال ديگر را با آنان همراه سازد و هزار تن از پيادگانى را كه با او هستند اسب دهد و هر چه را كه فتح كرد كسى از او حساب نكشد . فضل بن ربيع گفت : درخواستها افزون شد و بايد با امير المؤمنين در اين باب گفتگو كنم . سپس برخاست و بر اسب نشست و نزد امين رفت . امين فرمود تا او را به حبس افكنند . و گويند كه او پسران مأمون را ، كه نزد مادرشان دختر الهادى در بغداد مانده بودند ، طلب كرد تا با خود ببرد و آنان را چون گروگانى در دست داشته باشد ، كه اگر مأمون سر به طاعت نياورد آن دو را بكشد . امين از اين سخن به خشم آمد ، و فرمان داد زندانىاش كنند .
آنگاه عبد اللّه بن حميد بن قحطبه را خواند . او نيز شرطهاى گران نهاد . پس احمد بن مزيد را دعوت كرد ، و از اينكه اسد را به زندان كرده است پوزش خواست و او را به جنگ طاهر فرستاد ، و فضل بن ربيع را گفت كه بيست هزار سوار برايش بسيج كند . احمد بن مزيد از برادرزادهاش اسد شفاعت كرد ، و امين آزادش نمود .
پس عبد اللّه بن حميد بن قحطبه با بيست هزار ديگر از مردان جنگى همراه او ، روان گرديد ، و به حلوان رفت . احمد بن مزيد و عبد اللّه بن حميد در خانقين ماندند . و طاهر نيز در جاى خود استوار ايستاده بود . طاهر جاسوسانى به ميان سپاه بغداد فرستاد . اين جاسوسان چنان شايع كردند كه در بغداد ، امين به اصحاب خود عطايا و ارزاق فراوان مىبخشد ، و آنان كه در بغداد هستند اكنون همهء ارزاق و مواجب خود را گرفتهاند . بدين گونه در سپاه اختلاف افتاد و دست به كشتار يك ديگر گشودند ، و بىهيچ نبردى بازگشتند .
طاهر پيش آمد و در حلوان فرود آمد . هرثمة بن اعين هم با سپاهى گران از جانب مأمون برسيد و نامهاى آورد كه هر چه از شهرها گرفته به دست هرثمه سپارد و خود به اهواز در حركت آيد ، و طاهر چنان كرد .
ذكر عبد الملك بن صالح و مرگ او
گفتيم كه عبد الملك بن صالح در زندان بود تا رشيد بمرد ، هنگامى كه امين خلافت يافت او را آزاد كرد . چون لشكركشى طاهر را ديد ، نزد امين آمد و اشارت كرد كه مردم شام را به جنگ او فرستد . زيرا شاميان از عراقيان دليرترند و سختكوشتر . خود نيز ضمانت كرد كه آنان را به اطاعت وادارد . امين امارت شام و جزيره را به او داد ، و مال و مرد در اختيارش نهاد و به شام روانهاش نمود . چون به رقه رسيد به شاميان نامه نوشت . آنان نيز از در مسالمت درآمدند و دسته دسته پيش او آمدند . او نيز آنان را اكرام مىكرد و خلعت مىداد ، تا سپاهى گران گرد آورد . ناگاه بيمار شد و بيمارىاش شدت يافت ، و در سپاه او ميان