تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 342

مساهمون:

ص٣٤٢
نامه به حاكم داد . حاكم نامه را بخواند و پرسيد : ابو حفص كى مىآيد ؟ گفت : ابو حفص منم . موسى بن عيسى گفت : خدا لعنت كند فرعون را كه گفت : « آيا كشور مصر از آن من نيست ؟ » . آنگاه زمام كارها را به دو تسليم كرد . عمر كاتب خود را پيش خواند ، و گفت هيچ هديه‌اى را از كس نپذيرد ، مگر چيزهايى باشد كه در كيسه جاى مىگيرند . مردم هداياى خود را فرستادند ، ولى در اداى خراج مماطله مىكردند . مردم قسط اول و دوم خراج را دادند ، ولى در اداى قسط سوم شكايت از تنگدستى آغاز كردند . عمر بن مهران آن هدايا كه در كيسه‌ها نهاده بودند ، بياورد و بفروخت ، و بهاى آن را به حساب صاحبش از بابت قسط سوم خراج برداشت . پس همهء خراج مصر را به كمال بگرفت و به بغداد بازگشت .

فتنهء دمشق

در سال 175 ، در دمشق ميان مضريان و يمنيان فتنه‌اى برخاست . سركردهء مضريان ، ابو الهيذام [ 1 ] عامر بن عمارة ، از فرزندان خارجة بن سنان بن ابى حارثة المرى بود . فتنه از اختلاف ميان بنى القين [ 2 ] و قبايل يمنى پديد آمد . بدين گونه كه يمنيان مردى از بنى القين را كشتند . اينان براى گرفتن خون‌بها گرد آمدند . حاكم دمشق عبد الصمد بن على بود . او سران عشاير را دعوت نمود ، تا ميانشان صلح افكند . يمنيان مهلت خواستند ، ولى به ناگاه بر سر مضريان تاختند ، و سيصد تن و به قولى ششصد تن از آنان را كشتند . مضريان از قبايل قضاعه و سليم يارى خواستند ، ولى پاسخى به آنان ندادند تنها افراد قبيلهء قيس به نداى آنان پاسخ دادند ، و همراه با آنان تا بلقاء برفتند و از يمنيان هشتصد تن را طعمهء تيغ هلاك ساختند . جنگ ميانشان به درازا كشيد . عبد الصمد از دمشق عزل شد و ابراهيم بن صالح بن على ، به امارت دمشق منصوب گرديد . پس از دو سال ميانشان صلح افتاد . ابراهيم نزد رشيد بازگشت . او هواخواه يمنيان بود . از اين رو در نزد رشيد از قيس نكوهش مىكرد عبد الواحد بن بشر از جانب آنان عذر مىآورد . ابراهيم پسر خود اسحاق را به جاى خود به دمشق نهاد . او جماعتى از قيسيان را به حبس افكند و تازيانه زد . آنگاه جماعتى از غسان ، با مردى از فرزندان قيس بن العبسى درآويختند و او را كشتند . برادران مقتول از زوافيل [ 3 ] ( دزدان و اوباش ) كه در حوران بودند ، يارى طلبيدند . اينان به يارى برخاستند و از يمنيان گروهى را كشتند . آنگاه يمنيان بر كليب بن عمرو بن الجنيد بن عبد الرحمان شوريدند و در آن هنگام مهمانى كه در نزد او بود ، او را كشتند . مادر جامهء فرزندش را نزد ابو الهيندام آورد . او گفت مرا مهلت ده تا امير بيايد و ما شكايت اين خونريزى را نزد او بريم ، و گر نه به امير المؤمنين شكايت خواهيم برد . اين خبر به اسحاق رسيد . ابو الهيذام را
هامش
[ ( 1 ) ] ابو الهيدام . [ ( 2 ) ] قيس . [ ( 3 ) ] دواقيل .