خلافت هارون الرشيد
مرگ هادى و بيعت با رشيد
هادى به حديثهء [ 1 ] موصل رفت و بيمار شد ، بيمارىاش شدت گرفت . عاملانى را كه به مشرق و مغرب فرستاده بود ، فرا خواند . سردارانى كه با جعفر بيعت كرده بودند چون مرگش را نزديك ديدند ، توطئه كردند كه يحيى بن خالد برمكى را بكشند ، ولى باز از بيم هادى از آن كار دست بداشتند . هادى در ماه ربيع الاول سال 170 بمرد . گويند پس از آنكه از حديثهء موصل آمد ، بمرد .
و گويند مادرش خيزران ، يكى از كنيزان را به قتل او واداشت . آن كنيز نيز او را بكشت .
سبب آن بود كه چون هادى به خلافت رسيد ، مادرش خيزران ، زمام همهء كارها را به دست گرفته بود و به خودكامگى حكم مىراند . مردم نيز بر درگاه او مىرفتند ، و مواكب خلافت هر صبح و شب به درگاه او مىرفت و مىآمد . هادى از اين امر دلتنگ شد . روزى در باب نيازى كه داشت با او سخن گفت ، و او اجابت نكرد ، و گفت : من آن را براى عبد اللّه بن مالك ضمانت كردهام . هادى از اين سخن به خشم آمد و دشنامش داد . خيزران خشمگين برخاست . هادى گفت : سر جايت بنشين ، به خدا سوگند ، از خود نفى خويشاوندى رسول اللّه ( ص ) خواهم كرد اگر مرا خبر دهند كه يكى از سرداران و خواص من به درگاه تو آمده و گردنش را نزنم و مالش را نگيرم . تو را با موكب ، كه هر صبح و شام بر در خانهات بيايد و برود چه كار ؟
تو بايد با دوك پشمريسى خود را مشغول كنى ، يا در گوشهاى بنشينى و قرآن بخوانى ، يا در كنج خانه بمانى تا آبرويت را حفظ نمايى . مبادا در خانهء خود را به روى مسلمانى يا ذميى باز كنى . خيزران ، چنان كه گوئى عقل از سرش پريده بود ، برفت .
آنگاه هادى ، اصحاب خود را گفت : كدام يك از شما دوست دارد كه مردان دربارهء مادر او به يك ديگر خبر دهند ، و بگويند مادر فلان چنين و چنان كرد ؟ گفتند هيچ يك از ما .
هامش
[ ( 1 ) ] حديقهء موصل .