مرگ يقين كرده بود گفت : يا امير المؤمنين ، تو خود بعد از وفات مهدى مرا به خدمت او فرمان دادى . چون خشمش فروكش كرد ، در امر خلع رشيد و بيعت گرفتن براى جعفر با او سخن گفت . يحيى گفت : يا امير المؤمنين اگر مردم را به شكستن سوگند و پيمانشان وادارى بدان كار خود خواهند گرفت ، و بسا سوگند خود را دربارهء كسى كه به جاى رشيد برمىگزينى نيز بشكنند .
ولى اگر براى جعفر بعد از رشيد بيعتگيرى آن بيعت ، بر اساسى استوارتر باشد . هادى سخنش را تصديق كرد ، و ترك آن انديشه بگفت .
اما آن گروه از سرداران و شيعه كه بيعت كرده بودند ، بار ديگر دست به كار شدند ، تا هادى را به حبس يحيى واداشتند . زيرا يحيى بود كه رشيد را از خلع كردن خود بازمىداشت .
چون هادى ، يحيى را به زندان افكند ، يحيى از او درخواست كرد كه براى پارهاى نصايح او را به حضور بپذيرد . چون بيامد گفت : يا امير المؤمنين . آيا مىپندارى با وجودى كه جعفر هنوز خردسال است اينان خلافت را براى او خواهند گذاشت . آيا براى نماز و حج و جهادشان به دو راضى خواهند بود . آيا نپندارى كه در اين موارد اكابر اهل بيت تو ، زمام را به دست گيرند ، و خلافت از ميان برادران تو بيرون رود . به خدا سوگند اگر مهدى او را به ولايتعهدى برنگزيده بود ، تو خود به خاطر اجتناب از اين امور او را به ولايتعهدى خويش برمىگزيدى .
من صلاح در آن مىدانم كه آن مقام را براى برادرت باقى گذارى . چون جعفر نيز از اين حال آگاه شود ، خود را خلع خواهد كرد و نخستين كسى است كه با رشيد بيعت كند . هادى سخن بپسنديد و آزادش كرد . اما سرداران بدين قانع نشدند ، زيرا سخت از رشيد بيمناك بودند . هادى نيز او را در تنگنا مىنهاد . روزى رشيد از او اجازت شكار گرفت و به قصر بنى مقاتل رفت و زمان درنگش در آنجا به درازا كشيد . هادى از اين كار ناخشنودى نمود و زبان سرداران در حق او دراز گرديد .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 338
مساهمون: ابن خلدون
ص٣٣٨