و خروش مىنمودند ، منصور بيمناك شد ، كه مباد آنان با هم متحد شوند و فتنهاى عليه او پديد آورند . قثم بن العباس بن عبيد اللّه بن العباس ، كه شيخ بنى عباس بود ، چاره آن كار چنان ديد كه ميان لشكريان جدايى افكند . او غلامى از غلامان خود را تعليم داد كه در دار الخلافه ، او را به خدا و پيامبران و عباس و امير المؤمنين سوگند دهد كه كدام يك از اين دو اشرفند : مضر يا يمن ؟ او گفت : مضر اشرف است ، زيرا رسول خدا ( ص ) از مضر بود و كتاب خدا در ميان مضر نازل شد ، و خانهء خدا در ميان مضر است و خليفه رسول اللّه مضرى است . قبايل يمن كه هيچ فضيلتى براى آنان ذكر نكرده بود خشمگين شدند . يكى از آنان برجست و چنان دست در لگام اسب قثم زد كه نزديك بود فرو افتد . مردى مضرى پيش آمد و دست او را از لگام دور كرد و ميان دو گروه يمن و مضر كشمكش درافتاد . قبايل ربيعه ، به جانبدارى يمنىها آمدند و خراسانيان به جانبدارى مضريان ، و به چهار گروه تقسيم شدند .
قثم منصور را گفت ، اكنون هر يك از اين چهار گروه را با ديگرى فروكوب . اينك بايد پسرت مهدى را با جماعتى از سپاهيان به يك سو كشى ، تا آنجا خود شهرى گردد و اينجا نيز شهرى ديگر . منصور اين راى را بپسنديد و فرمود تا شهر رصافه را ساختند ، و اين كار را به عهدهء صالح ، صاحب مصلى قرار داد .
كشته شدن معن بن زائده
منصور ، معن بن زائدة الشيبانى را بر سجستان حكومت داده بود . معن كس فرستاد تا خراجى را كه بر عهده رتبيل بود بستاند . رتبيل كالاهايى فرستاد ، ولى بهاى آنها را بيش از معمول حساب كرده بود . معن خشمگين شد و به رخج روان شد و بر مقدمه ، برادرزادهء خود يزيد بن مزيد بن زائده را گسيل داشت . و رخج را در تصرف آورد . مردمش را كشت و يا اسير كرد . رتبيل همچنان بر عزم خود استوار بود . معن به بست آمد ، و زمستان را در آنجا ماند .
جماعتى از خوارج اعمال او را ناشايست دانستند و بر او هجوم بردند و او را در خانهاش زندانى ساختند و با خنجر شكمش را دريدند .
يزيد بن مزيد ، بر مردم سجستان سخت گرفت و كشتار بسيار كرد . اين كشتار بر مردم بلاد گران آمد . يكى از آنان نامهاى از زبان او به منصور نوشت و در آن ، از نامههايى كه مهدى براى او مىفرستاد ، اظهار ملالت كرده و خواسته بود كه او را از آن كار معاف دارد .
منصور از آن نامه خشمگين شد ، و آن را براى مهدى خواند ، و يزيد بن مزيد را عزل كرد و به زندان افكند . كسانى در مدينة السلام بغداد از او شفاعت كردند ، ولى او همچنان راندهء درگاه بود ، تا آنگاه كه او را به سوى يوسف البرم به خراسان فرستادند و ما بعد از اين در آن باب سخن خواهيم گفت .